تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
 من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
 امنیت !
  یادم رفت بگم ها!
بالاخره خلاص شدیم . ولی این یه هفته بیکاری خدا میدونه چقدر سخت گذشت !
یه هفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه امید این کارورزی نبودمن به کنکور نمیرسیدم ! همش یا به الافی گذشت یا مثلا ! درس خوندم یا فیلم هندی دیدم یا از کارای خودم عکس گرفتم ! کلا همون به الافی گذشت !
فردا میریم کارورزی! فک کن!
این دیو دو سر فک کرده با بچه طرفه ! برگشته به یکی از بچه ها گفته کارورزی با لباس فرم مدرسه !
بیشین بینیم بابا!
مثل اینکه هر روز قراره بیاد به تک تک بچه ها در سراسر شهر عزیزمون سر بزنه لباس فرم که هیچی ناخوناشونم یکی یکی براشون بگیره نمره انضباط بده ! اگه من اینو دو سال تحمل کردم که ازش بعید نیست این کارو بکنه . این کارت بنزینشون چقدر بنزین داره مگه؟ بابا آخه با حسابی که من کردم باید تا حالا سهمیه ی دوماه بعدشو هم مصرف کرده باشه برای امنیت ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا امنیت نخواستیم !
عجب گیری افتاده بودیم ها!
جدی میگم ! الان هرچی به کارای این مدیرمون فک میکنم میبینم دلم برای مدرسه تنگ نمیشه اصلا.
گاهی وقتا که داشتیم با سرویس خسته و کوفته میرفتیم خونه یه دفه یه نفر عین این دیومون رویت میشد . دویست متر جلوتر دوباره همونو میبینی ! آخرش میفهمی که نه! خودشه ! طرح امنیت اجتماعی سرویسهای مدرسه . طراح : سردار دوسر !
هلک و هلک پا میشدن کادر دفتر دسته جمعی باماشین شوهر مدیر با رانندگی پسر مدیر یه روز در میان دنبال یکی از سرویسا که نکنه باپسرای مردم چشم تو چشم شیم !
جالب اینجاست که مشاورمون میگه اگه من بیرون مدرسه بهتون گیر دادم اصلا بیا بزن تو گوشم ! اونوقت وقتی من میگم چرا پس دنبال سرویسا راه میافتین میگه این واسه امنیت خودتونه!
ای مردشورتو ببرن امنیت دوست!
تنها پسری که من تو کل راه سرویس میدیدم همین پسر مدیرمون بود نکبت!
این آخریا پلاک ماشینشونو هم حفظ بودیم یکی داد میزد : بچه ها خانوم .............!
اونوقت سه سوته مقنعه هامرتب میشد!
وای چقدر حرف زدم !
گلوم خشک شد!
فعلا!
هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
  + نوشته شده درجمعه 31 خرداد1387  ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 به افتخارم!
  یه امتحان مونده تا به کل خلاص شیم !
بعدش هم کارآموزی و دبیرمون هم که آقای "پ" هست و نه دیو دو سری هست نه معاونی نه مزاحمی!
اولش قرار بود خانم "م" دبیرمون باشه خوشبختانه به خاطر اشتباه خودش نتونست بیاد .
فعلا که درگیر امتحاناییم !
امروز از آقای "ب" پرسیدم مناظر چند شدم؟ میگه نمیدونم  .۱۷ . ۱۸ . گفتم :۱۶ . ۱۵!
دیگه چی؟
همینم مونده !
اونم مناظر !
گفتم مناظر یاد تاریخ معاصر افتادم ! ربطش هم به اسم دبیر تاریخمونه ! درباره ی تاریخ معاصر که هیچی نباید بگم! بس که افتضاح بود ! ۲۱ سوال با ۸۰ دقیقه وقت! اونوقت یه ربع آخر من تو سوال ۱۳ بودم !
فک کن! 
تاریخ هنر هم که یکی از سوالا روعوضی جواب دادم!
عالیه !
نه؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 23 خرداد1387  ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 امتحانات
  امتحانا شروع شده ولی مگه من دست از سر این بلاگفا برمیدارم ؟!
تا اینجا که خوب پیش رفتم تا ببینیم چی پیش میاد!
امتحان تصویر سازی برخلاف انتظارم خیلی خوب بود . هم وقت زیاد بود هم موضوعاتش آسون و وقت نگیر بود ! اما عوضش امتحان طراحی افتضاح بود . گندی زدم که بیا و ببین ! ۵ تا موضوع با ۴ ساعت وقت . اولی رو که شروع کردم بس که طول کشید فکر کردم امکان نداره بتونم تا آخر وقت تمومش کنم اما هنوز ساعت ۱۱ نشده بود که کارم تموم شد ! یعنی یه ساعت زودتر و حتی بیشتر از یه ساعت !
در کل بد نبود ولی از خودم بیشتر از این انتظار داشتم ! هرچی این دبیر ماگفت بیشتر تمرین کنین تو گوش هیچکس نرفت که نرفت ! سر کلاس همیشه وقت تلف میکردیم و یه موضوع که میداد حداقل حداقلش یه ساعت کاملو بهش اختصاص میدادیم که وقت بگذره !
از یه ماه پیش کلی با خودم عهد کردم که قبل از شروع امتحانا وبلاگمو ول کنم به امون خدا تا بعد از کنکور ولی نشد . تازه کلی بچه ی خوبی شدم که تو کل خرداد ماه هنوز همین یه پستو زدم !
فردا امتحان مناظر و مرایا داریم !
من برم درس بخونم
  + نوشته شده درجمعه 10 خرداد1387  ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 نونوایی
  باز آقای "پ" و آقای "ب" رفتن دوتایی تو حیاط نشستن !
من و زهرا و سارا داشتیم رد میشدیم که زهرا یه هو برای آقای "پ" دست تکون داد ! بیچاره آقای "پ" زودی سرشو انداخت پایین !
آقای "پ " تعریف میکرد که وقتی دانشجو بوده ( بخونین دانژجو ) برای یکی از کاراش باید از زنبورا عکس میگرفته . با کلاه توری و تجهیزات میره اونجا . مثل این که زنبورا غریبه بودنشو احساس کردن (بوی آدمیزاد میاد ) حمله کردن به آقای " پ " ! زنبورا بدو آقای "پ" بدو !
سر کلاس یه جوری شد که آقای "پ" برای تغییر محیط باز خاطره تعریف کرد : چند روز پیش بعد از مدتها رفتم تو صف نونوایی ! یهو یه آقاهه پرید جلو داد زد : آقا دو تا نون بده ! من هم رفتم کنار جامو که بهش دادم هیچ نونایی که گرفته بودمو دادم دست اون !
آقای "پ" تو دانشکده ی هنر های زیبا بوده . یه مدتی بود که قول داده بود عکسای خودشو با مرتضی ممیز و محمد احصایی بیاره ببینیم . بالاخره به قولش عمل کرد اما مگه گذاشت به عکسا دست بزنیم ! ولی باید آقای "پ" رو تو اون سالها میدیدین !
خیلی جالب بود !
مسابقه ی علمی رو هم همگی با هم گند زدیم رفت !
هر گونه پیام تسلیت پذیرفته میشود!
اردوی جمکران هم نرفتیم !
به به ! به به به این شانس!
  + نوشته شده درپنجشنبه 26 اردیبهشت1387  ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 وای از دست این دختره !
  امروز بعد از یه هفته بالاخره آقای "پ" اومد سر کلاس . این یه هفته یا شیراز بود یا تهران به خاطر همون قضیه ی دبیر نمونه شدن !
است .
صبح که اومد سر کلاس همه به افتخارش شروع کردیم به دست زدن ! حالا نزن و کی بزن ! تموم که شد اومد تشکر کنه که صدای دست زدنا شروع شد . تموم که شد یکی از بچه ها گفت : آقا تبریک میگم ! .................دست ........................... آقا تبریک  ...........................دست ................. تبریک .................دست............... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه این که ساعت اول همینجوری گذشت ! آقای "پ" میگفت : این ساعتو تموم کردین دیگه شیرینی بی شیرینی!
فروغ امروز گیر داده بود به من !
ـ چرا اینقدر ساکتی ؟
ـ الهی بمیرم ! چته تو ؟
ـ عاشق شدی ؟
ـ واااااااااای ! شیوا از دست رفت !
اومدم بگم : " تو فردا مهمون داری ! من دارم از دست میرم ؟ " دیدم بده بزنم تو ذوق بچه !
زنگ آخر فروغ رفت رو موزاییک به آقای "پ" گفت : آقا توجه کردین شیوا تازگیا یه جوری شده !   
 
زنگ که خورد آقای "پ" به من گفت : تازگیا کم کار شدی ها ! اینجوری میخوای یه گرافیست بزرگ بشی؟ 
( فروغ ! مگه دستم بهت نرسه !  )
ـ جبران میکنم آقای "پ" !  
  + نوشته شده درسه شنبه 17 اردیبهشت1387  ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 آقای "پ"
  شنبه سر کلاس آقای "پ" برقا قطع شد !

آقای "پ" فروغو فرستاد که بره جعبه ی توی راهرو رو دستکاری کنه (آخه اینجور مواقع حتما بچه ها توی راهرو کلیدا رو جا به جا کردن که اذیت کنن) البته جعبه ش ایمنه ها ! فقط کلید هست توش.
خلاصه!
هرچی فروغ گفت که من بلد نیستم روشنشون کنم آقای "پ" گوش نکرد و فرستادش . یه دقیقه بعد هی لامپا روشن و خاموش میشد . مثل اینکه فروغ خوشش اومده بود !
تازه دختره ی چش سفید سرک میکشید و داد میزد : درست نشد؟
آقای "پ" که عصبانی شده بود صداش زد رو موزاییک و گفت : چرا اینجوری کردی؟
فروغ هم گفت : آخه من که گفته بودم بلد نیستم تازه! شما که نمیدونین ! کلی کلید اونجا هست ! یه کلید داره که میکشی پایین کلید بغل دستیش هم میاد پایین ! میزنی بالا اون هم میره بالا ! خیلی جالبه آقا !
اگه بدونین اینا رو با چه ذوق و شوقی میگفت !

پ.ن : فکر کنم باید اسم وبلاگو عوض کنم بذارم آقای "پ" و بچه های کلاس گرافیک ! خوب من چیکار کنم که سر کلاس دبیرای دیگه هیچ اتفاقی نمی افته !؟ برم پیشنهاد ساخت یه همچین وبلاگی رو به آقای "پ" بدم ! خیلی جالب میشه ها ! " من و بچه های کلاس گرافیک " اونوقت تمام اتفاقات این وبلاگا رو از دو جنبه ش میتونین بخونین . از دید بچه ها و از دید آقای "پ" ! البته اگه بخواین وبلاگ آقای "پ" رو بخونین باید یه کارشناس ادبیات کنار دستتون نشسته باشه ! اگه مقدمه ی کتاباشو میدیدین ! تازه قراره کتاب جدیدشو به زودی چاپ کنه ! تازه شم ! امروز رفته شیراز چون که دبیر نمونه شده ! دلتون بسوزه ! دبیر خودمونه !
است .

  + نوشته شده دردوشنبه 9 اردیبهشت1387  ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 شیما
  حدودا یه هفته قبل از عید که رفته بودیم اردو دوستم شیما که تو مدرسه ی خودمون دو تا کلاس اونور تر کامپیوتر میخونه با آقای"پ" دعواش شده بود . پارسال همیشه شیما میومد کلاس ما و یه جوری آقای "پ" رو میچزوند . اونم هیچی نمیگفت . این دفعه هم هیچی نگفت اما بعد از عید یه روز که شیما برای کاری میره دفتر آقایون با نگاه خصمانه و چپ چپ آقای "پ" مواجه میشه !
دا دا دا داممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!
بیچاره شیما !
برام تعریف کرد که همون لحظه حسابی از کارش پشیمون میشه . روز بعد به من گفت : به نظر تو ازش عذر خواهی کنم؟!
من هم یه غلطی کردم و گفتم : نمیدونم . میخوای من بهش بگم؟
اونم از خدا خواسته گفت : آره !!!!!!
وقتی به آقای "پ" قضیه رو گفتم در کمال تعجب گفت : باید خودش بیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روز بعد من و شیما پایین همون پله های معروف منتظر آقای "پ" بودیم که بیاد و کلی پند و نصیحت کنه . ولی وقتی اومد یه کلام گفت : خدا ببخشه!
حالا من موندم که این اگه میخواست به این راحتی ببخشدش چرا گفت که باید بیاد؟!
یعنی باید حتما اینقدر بچگانه تلافی میکرد؟
تا حالا شیما رو اینقدر عصبی و داغون ندیده بودم .
من حال این آقای "پ" رو میگیرم
ببین کی گفتم !

  + نوشته شده درپنجشنبه 29 فروردین1387  ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
  تو پست قبل گفته بودم که کلی حرف دارم که بنویسم . قبل از عید کلی اتفاقات جالب تو کلاس عکاسی افتاد که من برای اینکه یادم نره یه خلاصه از اینا رو نوشتم تو کتابم . حالا که بعد از چند هفته نگاش میکنم هیچی یادم نمیاد !
صفحه ی اول کتاب عکاسی نوشتم : ماسک مثبت و منفی / رژ لب / ساندویچ / فال / تق تق
حالا مجبورم بی خیالش بشم !
شنبه ساعت آخر وقتی آقای "پ" اومد سر کلاس و سلام علیک و تبریکای سال نو تموم شد آقای "پ" گفت : حالا یه سال بزرگتر شدین؟
(همه با هم ) : نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
ـ عاقل تر شدین؟
ـ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
ـ این دو هفته چند تا کتاب مرور کردین؟
ـ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !

دیروز آقای "پ" کلی تلاش کرد که ما کتابا رو بزاریم رو میز که درس بده اما موفق نشد . زهرا عروسک لاکپشتشو پشتش قایم کرد و رفت اجازه بگیره ما هم بریم ته کلاس قاطی بچه ها ! حالا آقای "پ" گیر شیش پیچ داد که اون چیه تو دستت . زهرا هم خودشو زد به اون راه و یواش یواش لاکپشتو گذاشت تو آستینش ! این دفه که گفت چیه تو دستت اول یه دستشو نشون داد . گفت : اون دستت ! زهرا اون یکی رو هم جلو آورد . بیچاره آقای "پ" چشاش اینجوری شد : 
دوباره آقای "پ" گیر داد به زهرا که امسال عید کجا رفتین ؟
ـ حدس بزنین !
ـ شیراز؟
ـ نه!
ـ اصفهان ؟
ـ نه!
ـ مکه؟
ـ نه!
ـ سوریه؟
ـ نه! ........................... آقا حالا برم ته کلاس؟
ـ نه!
  + نوشته شده دریکشنبه 18 فروردین1387  ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 سال نو مبارک !
 

سسسسسسسسسسسسسسسسللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممم!
سال نو مبارک!
من برگشتم !  
دلم کلی تنگ شده بود واسه وبلاگم . این بوسم واسه وبلاگم :
کلی ماجرا بود که میخواستم بنویسم ولی خوب کامپروتنمون (کامپیوتر ) قاطیده بود ! یه خلاصه ای از چیزایی که میخواستم بنویسم کنار گذاشته بودم که وقتی اومدم بنویسم ولی الان دم دستم نیست !
حالا وقت زیاده و هنوز هم همه مسافرتن و من مگه الافم این همه بنویسم ؟ ها؟ الافم؟ خوب هستم دیگه !
اگه الاف نبودم که الان آپ نمیکردم !
اگه الاف نبودم که نمیومدم اینجا !
مهم تر از همه : اگه الاف نبودم که وبلاگ نمیزدم !
دیگه حرفم نمیاد !
فعلا خداحافظ

پ.ن:نهال جون من واسه عید هیچ کاری نکردم که بذارم ! امسال عید خیلی بدی داشتم تا این لحظه.

  + نوشته شده درسه شنبه 6 فروردین1387  ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 کچل کچل کلاچه!
  وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!
بالاخره من تونستم آپ کنم !
دلم پوسید بس که آپ نکردم !
این هفته هی اومدم آپ کنم نشد ! هی اومدم آپ کنم نشد ! هی اومدم آ............................آخ ! این لنگه کفش مال کیه؟

این هفته کلی واسه خودش خوش گذشت ! اولش اون مسابقه ی علمی بود!؟ من تو استان اول شدم!زهرا هم دوم شد! بعدش کلی دلمون واسه قسمت عملی مسابقه شور میزد که آقای "پ" کلی کمک کرد و یاد گرفتیم چه جوری سرعتمونو بالا ببریم. بعدش دوباره من اول شدم و زهرا دوم ! بعدش متاسفانه گفتن که فقط یه نفر میره بالا و تو مسابقه ی کشوری شرکت میکنه .
آقای "پ" امتیازامونو دیده بود و اگه بدونین چقدر خجالت کشیدیم که گفت امتیازاتون کم شده ! البته تو بخش تئوری! بعدش فهمیدیم که با وجود اینکه گفتن امتحان نمره ی منفی نداره اما واسه ش نمره ی منفی رو حساب کرده بودن ! من فردا آقای "پ" رو ببینم ! هی میشینه ماها رو ضایع میکنه ! اگه بدونینتا حالا چقدر آقای "پ" من و بقیه رو ضایع کرده ! اگه نمیدونین خوب برین از اول بخونین وبلاگمو . من که نمیتونم اینهمه رو از اول تکراری بنویسم که !
هفته ی پیش سر کلاس جدول حل میکردیم یکی از بچه ها از آقای "پ" یه سوال از تو جدول پرسید . آقای "پ" یه ذره چپ چپ نگاه کرد و بعد با یه لحنی که نمیتونم براتون توصیفش کنم گفت : " سوال درسی ندارین؟ "
انگار قبل از اینکه بیاد دبیر ما بشه یه دوره گذاشتن واسشون که چه جوری تو ذوق بزنن ! اونم یه کلاسی مثل کلاس ما که همگی استاد ضایع کردنیم . تو کلاس در حال حرف زدن عادی همه ش به هم میپرونیم ! سمیرا منو ضایع میکنه ! من سارا رو ! سارا فروغو ! فروغ زهرا رو ! زهرا سمیرا رو !
تو اون باند عقب کلاس هم همین چرخه جریان داره! از اون چرخه هاس که بدون یکی از زنجیره هاش صفایی نداره !

پ ن:خیالتون راحت شد؟ نوشته هامو مشکی کردم ! دیگه دست از این سر کچل ما وردارین که آقای "پ" به اندازه ی کافی کچلش کرده ! یعنی از قدیم گفتن که آدم کچل بشه ضایع نشه ! منظورم همین بود! 

  + نوشته شده دریکشنبه 19 اسفند1386  ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 چه میکنه این شیوا!
  سه شنبه مسابقه ی علمی داشتیم بین همه ی مدارس فنی و حرفه ای استان. باور کنین من تو عمرم واسه هیچ امتحانی اینقدر اضطراب نداشتم ! روز قبلش کلی تست حل کردیم با آقای "پ" . خیلی جالب بود برام که با اینکه امتحان دکتراشو داده چند روز پیش و از جواباش هم مطمئنه اما خیلی دقت میکرد روی گزینه های دیگه !
خلاصه سه شنبه رفتیم یه مدرسه ی دیگه و من نمیدونم این مدرسه ساختش مال چند قرن پیش بود! به جای شوفاژ از این بخاری های قدیمی خیلی گنده داشت که تو سالن به اون بزرگی فقط یکی از اینا گذاشته بودن . خلاصه من که اصلا استرس نداشتم و اون سالن هم که حسابی سرد نبود اصلا ! اینو گفتم که یه وقت فکر نکنین من اونجا میلرزیدم ها!
امتحان که تموم شد وقتی رفتم بیرون  وقتی رفتم بیرون  وقتی رفتم بیرون ......
دیدم هوای بیرون از توی سالن حسابی گرمتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من این آخریا از سرما و خستگی و سر درد دیگه چشام سوالا رو به زور میدید . دمای بیرون و توی سالن زمین تا آسمون فرق داشت .
برگشتیم مدرسه و کلی واسه بقیه خالی بستیم و از همه چیز براشون تعریفای خوب خوب کردیم . تو کلاس کلی بهمون لطف کردن و مثلا ما یه ساعت آخرو دیگه کاری انجام ندادیم!
تو کلاس آقای "پ" داشت یه چیزیو طراحی میکرد و  فروغ میخواست اجازه بگیره بره بیرون اونوقت به آقای "پ" میگه : آقا شما واقعا هنر مندین! من برم بیرون؟ (دو دقیقه بعد ! ) آقا من با شیوا برم بیرون (نیست که من امسال کلی مثبت شدم و شاگرد خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
آقای "پ"(رو به من ): تو میتونی بری!
فروغ:!
من: !
  + نوشته شده درپنجشنبه 9 اسفند1386  ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط شیوا 
 
 این اعصاب منه!
  هفته ی قبل آقای "پ" نیومد کلاس . هفته ی قبلش هم سارا به دلایل موارد انضباطی ! یه هفته ای نیومد کلاس . همه ی دبیرا هم دلیلشو میدونستن دیگه!
دوشنبه که آقای "پ" اومد کلاس هنوز نرسیده سارا گفت : آقای "پ" یه هفته ای نبودین ؟ آقای "پ" هم برگشت گفت : خوب شما هم یه هفته نبودی! !
سر کلاس موقعی که همه رو پوستراشون کار میکردن انقدر سارا گیج بازی درآورد که آقای "پ" برگشت گفت : این اعصاب منه از دست شماها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دستشو هم اینجوری اینجوری کرد!
امروز خانوم "ج" اجازه داد سر کلاس موسیقی گوش کنیم اما فقط سنتی! زنگ تفریح که شد ضبطو با خودش نبرد!
یکی از بچه ها هم یه نوار توپ آورده بود . همه رفتن وسط ! هیاهویی بود که نگو ! من الان نمدونم چرا سالم رسیدم خونه و همونجا دیو دو سر از سقف آویزونمون نکرد!
سر کلاس تصویر سازی دیگه هیچکی کار نمیکرد . همه داشتن زیر زیرکی قر میدادن ! با آهنگای افتخاری!
آقای "پ" اون یه هفته که نبود یه امتحان داشته تو تهران نمیدونم امتحان چی بود . گفتم :آقای "پ" ایشاالله قبول میشین ! گفت : دعا کنین ایشاالله قبول میشم . گفتم : آقا اگه به دعای ما بود که الان شما اینجا نبودین که ! خوب البته من اون موقع میدونستم صدامو نمیشنوه که اینو گفتم !
پوستر دوم من انقده خوشمل شده !

  + نوشته شده درچهارشنبه 1 اسفند1386  ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 کلاس هیولاها!
 

فرض کن داری از پله های مدرسه میری بالا ....................... یه دفعه چشمت میافته به یه عده ای که اون بالا واسادن و همه با یه لبخند بدتر از این :دارن بهت نگاه میکنن ................
خونسردیتو حفظ میکنی و آروم از پله ها بالا میری اما هرچی بالاتر میری لبخنداشون گشادتر میشه و چشاشون بیشتر برق میزنه!
یه خورده دیگه که میری بالا میبینی یواش یواش دارن میان جلو ! میری جلو ! میان جلو! میایستی! میان جلو ! یه قدم میری عقب ! میان جلو !
دو تا پا قرض میگیری و ..............................
و پشت سرت یه صدای انفجار خنده میشنوی!

وقتی یادش میافتم خنده م میگیره. بیچاره دبیرای ما که از دستمون چی میکشن !
حدود یه هفته ی پیش که کارنامه ها رو هنوز نداده بودن ۱۸ نفری گیر داده بودیم به آقای "پ" که چرا نمره های ما رو نمیدین؟
همون موقع ها که دست آقای "پ" بریده بود و باندپیچی بود هنوز .هر کاری که کردیم آقای "پ" نمره ها رو نگفت . یه دفه یکی از بچه ها دستشو با یه صدای تقریبا بلند روی میز زد . آقای "پ" که دست باندپیچی شده شو روی میز گذاشته بود یه دفه از جا پرید و دستشو عقب کشید .
با رنگ پریده یه دفه زد زیر خنده . ماها که اینجای ماجرا دلامونو گرفته بودیم دیگه!

  + نوشته شده دریکشنبه 28 بهمن1386  ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 نگارخونه
  از چند وقت پیشقرار بود یه نمایشگاه تو نگارخونه باز بشه که توش اکثرا کارای بچه های گرافیک باشه . دوشنبه یه نفر اومد گفت که دو نفرو بفرستین بیان نگارخونه که تو کارا به دبیرا کمک کنن . من و فروغ رفتیم و قرار شد اگه آقای "ب" اونجا بود برگردیم . وقتی رفتیم دیدیم که آقای "پ" اونجاست و اصلا به عقل ما نرسید که وقتی آقای "پ" نیومده کلاس لابد تو نگارخونه س !
خلاصه ما هم از خدا خواسته از زیر گوش دادن سخنرانی و مراسم بی مزه ی مدرسه در رفتیم و مثلا میخواستیم کمک کنیم به بقیه !
از اونجا که آقای "پ" دستش بریده بود و نمیتونست با دستش کاری بکنه اول ما رو فرستادن روی یه میز که بریم یه تابلوی بزرگو نصب کنیم(همون روز هم قرار بود نمایشگاه افتتاح بشه ) وقتی دیدن دوتایی رفتیم اون بالا و دور خودمون میچرخیم و میخندیم گفتن بیاین پایین! آقای "پ" خودش رفت اون بالا و ....
فکرشو بکن!
وقتی تابلو رو زد و پرید پایین من و فروغ خدا میدونه چه جوری جلوی خودمونو گرفتیم که نخندیم!
آقای "پ" چند تا از کارای خودشو که تو کتابش هم چاپ کرده بود آورده بود و باز هم چون دستش زخمی بود میخا رو من زدم و آقای "پ" تابلو رو تو هوا نگه داشت و فروغ نظارت کرد! 
این وسط خانوم "م" که قبلا شاگرد آقای "پ" بوده همش میپرید وسط :
آقای "پ" حیف کارای شما که اینجور شه و اونجور شه و...................!

خلاصه خدا میدونه دوشنبه چقدر از من وفروغ کار کشیدن !
آخر کار که میخواستن نمایشگاهو افتتاح کنن آقای "ب" اومد تو و آقای "پ" گفت: مهندس چطور شده ؟
تا این کلمه ی مهندسو من و فروغ شنیدیم به یه بهانه ای رفتیم یه گوشه و حالا نخند کی بخند!

پ ن : بابا به خدا رنگ نوشته ها دست من نیست!به خاطر قالب وبلاگه که اینجوری میشه . حوصله هم ندارم همه شو مشکی کنم! 

  + نوشته شده درچهارشنبه 17 بهمن1386  ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 نقاب!
  دیروز که آقای "پ" اومد تو کلاس یهو صدای همه بلند شد . نگاه کردم دیدم دستش باند پیچی شده !
بعد برامون تعریف کرد که داشته شیشه رو جا مینداخته که خیلی آروم شیشه دستشو میبره و بعد از چند لحظه تازه میفهمه که دستش داره خون میاد ! از هولش دستشو به پرده میگیره که خونش بند بیاد!
این وسط زهرا هی دلش به حال آقای "پ" میسوخت و تا آقای"پ" میومد از دستش استفاده کنه صدای آخ زهرا بلند میشد!
آقای "پ" مرده بود از خنده . هی میگفت : این نفرینای شماهاس که این بلا رو سر من آورد !
امروزبه خاطر دیر اومدن سارا به سر تا پاش گیر داده بودن و زنگ اول که کلا کلاس نیومد! وقتی هم که اومد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . از قدیم گفتن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب!
امسال دیگه خلافی نمونده که سارا مرتکب نشده باشه .
یکی از بچه ها امروز پریده جلوی من و زهرا میگه:فیلم نقابو دیدین؟ خیلی قشنگه . بعد شروع کرده به تعریف کردن !
تو این هوای خوب و عالی امروز دیدم که آقای "پ" و آقای "ب" تو حیاط رو یکی از نیمکتا نشستن و حرف میزنن ! نکته ی جالبی که هست اینه که ماها وقتی کنار هم میشینیم تقریبا میچسبیم به هم خصوصا تو اون هوا اما اینا فاصله شون از هم رو نیمکت کمتر از یه متر نبود .
همیشه وقتی این دوتا رو نیمکت میشینن آقای "پ" فقط به آقای"ب" نگاه میکنه و آقای"ب" به دخترای تو حیاط !
 

  + نوشته شده درسه شنبه 9 بهمن1386  ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 فیلتر آیینه ای به روش سارا....!
  امروز پوستر و آرم هایی که کار کرده بودیم رو بردیم پیش آقای "پ" . زهرا فقط آرماشو آورده بود و من هر دو رو . قرار بود از کل مدرسه تو هر درسی کارای "فقط" یه نفر انتخاب بشه و تو یه مسابقه شرکت داده بشه . از شانس گند من زهرا باز اعتماد به نفسشو از دست داده بود و پوسترشو که فکر میکرد مزخرفه نیاورده بود !
اونوقت آقای "پ" آرمای اونو انتخاب کرد و وقتی نوبت به من رسید چون نمیتونستم تو هردوتاش شرکت کنم و زهرا هم پوسترشو نیاورده بود آقای "پ"پوسترمو انتخاب کرد و آرما هم که دیگه کشک !

من کلی دلم واسه مدرسه تنگ شده بود حالا که اومدیم نصفش به امتحان تاریخ هنر گذشت و نصفش به زیارت عاشورا و بعد هم فهمیدیم که این هفته چون امتحانایی که عقب افتادن برگذار میشه کلا فقط تا ساعت دوازده تو مدرسه میمونیم !
امروز باز این آقای "پ" سارا رو ورداشته برده پای تخته این دفه فیلتر آیینه ای رو توضیح بده .
آخه آقای "پ" من چی بگم به شما؟
سارا امروز جواب سوالی رو که آقای "پ" از همه پرسید از من پرسیده و جوابشو تحویلش میده !

سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! من آخرش یه بلایی یا سر تو میارم یا سر تو !

  + نوشته شده دردوشنبه 1 بهمن1386  ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 کشک!
  این تعطیلات طولانی داره بد جوری حوصله مو سر میبره . اولش برف و بعدم تعطیلی خودمون واسه امتحانا و شنبه هم که عاشوراس . یه چیز جالبی که هست من دقت کردم که همیشه شب عاشورا هوا ابریه . تا حالا که اینجوری بوده . عاشورای سال قبل اینو فهمیدیم دسته جمعی!

آقای "پ" از ژوژمان صفحه آراییم خوشش اومد ! فک کن!
فکر کنم درسایی که با آقای "پ" داریم همشو نمره ی کامل بگیرم . تازگیا توجه کردم که همه ی پستایی که تو این یه ماه زدم یه چیزی درباره ی امتحانا توش بوده . کی این امتحانا تموم شه ما خلاص شیم !

مناظر و مرایا رو ۵/۱۹ شدم . ولی نمره های مستمرو کاملا کشکی داده بود . هرکی سر کلاس ساکت و درس خون بوده (مث من) بیست شده و هرکی که شلوغ بازی درآورده یا با آقای "ب" بگو مگو داشته ۱۵ یا مثلا ۱۷ .
نمره ی مستمر به این باحالی ندیده بودم تا حالا !
هرچند دبیر عربی پارسالمون (که هیچوقت آبمون باهاش تو یه جو نمیرفت خصوصا من ) بازم نمره هارو همینجوری کشکی میداد و اگه کسی امتحانو کم میشد دو نمره به همین راحتی بهش اضافه میکرد .

  + نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386  ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 کک
  انقده این روزا تعطیل شدیم که حالم از هرچی تعطیلیه به هم میخوره ! بعد از تعطیلی هم تازه خودمون تعطیلیم واسه امتحان .
امتحانا اونطوری که فکر میکردم پیش نمیره . درسایی رو که فکر میکردم عالی میشم نشدم و یه درسی مث تاریخو احتمالا عالی بشم . باورتون نمیشه که چقدر سوالای تاریخ آسون و کشکی بود . انگار نه انگار که خانوم "ن" اینا رو طراحی کرده باشه .
خط در گرافیکو وقتی برگه رو گرفتم فکر میکردم همینجوری پس میدم . سفید سفید ! اما تا آخر جلسه که موندم همه ش یادم اومد . عوضش طراحی . ژوژمانو شدم ۱۹ !
فکر کن !
میگم چرا ۱۹؟ میگه امسال کم کار شدی . ۱۹ که بگیری ترم دوم دیگه بیشتر کار میکنی !
خودشم جلو همه میگه که باید بیست میگرفتم . زهرا و فروغ ! هم به همین دلیل ۱۹ شدن .
پنج شنبه فاطمه به جای تاریخ معاصر تاریخ هنر خونده بود ! ککشم نمیگزید . نه که نگزه ها ! ولی نمیگزید .
  + نوشته شده دریکشنبه 23 دی1386  ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط شیوا 
 
 گند!
  آقای "پ" با این سوالایی که آورده بود گند زد به نمره و معدل و اعصاب و روح و روانم !
عکاسی رو که دیگه هیچی . مونده بود کارگاه گرافیک (ژوژمان) که عمرا کسی به پای سرعت من برسه پوسترمو تو یه روز تموم کردم و تازه از دو تا پوسترای خوب کلاس یکیش مال من بود
مونده حالا خط در گرافیک و صفحه آرایی که دیگه خدا میدونه چه افتضاحی به بار میاد .
سر امتحان عکاسی به آقای "پ" میگم :این سوالی که آوردین کلا غلطه به خدا !
میگه: خوب باشه ! میگم خوب من چه جوری اینو جواب بدم وقتی نمیدونم چی ازمون خواسته ؟
میگه:جواب نده !
آخرش هم جوابو غلط نوشتم ۵/۱ نمره از دستم رفت به همین خوشمزگی !
امتحان تصویر سازی رو کلا دو ساعت بهمون وقت دادن ! باید موضوعو بفهمیم . اتود بزنیم . رو مقوا پیاده کنیم و خبرمون رنگ آمیزی کنیم ! من سر یه ساعت اتودمو تموم کردم ! دیگه خودتون حساب کنین که چه گندی زدم به رنگ آمیزی . اونم با مداد رنگی !
البته وقتی دیدن وقت کمه یه نیم ساعتی اضافه دادن ولی وقتی با عجله کار همه خراب شد دیگه اون نیم ساعت به درد هیچکی نمیخورد .

  + نوشته شده درشنبه 15 دی1386  ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط شیوا 
 
 تله پاتی
  سه شنبه من رو میز نور داشتم کار میکردم که یهو دیدم باز بچه ها دور میز آقای"پ" جمع شدن و میگن و میخندن. یهو یه چیزی خیلی سریع از ذهنم گذشت. همون لحظه آقای "پ" چشمش افتاد تو چشم من . نمیدونم چی شد. انگار ذهنمو خوند ! مث اینکه عذاب وجدان گرفته باشه شروع کرد به توضیح دادن!
: من میزمو آوردم اینجا که از دست اینا خلاص بشم باز اومدن اینجا جمع شدن!
من خنده م گرفته بود . هم از اینکه ذهنمو خوند هم اینکه داشت با یه حالت خیلی مضطرب به من جواب پس میداد!
این اتفاق ۴ شنبه هم افتاد . سارا و آقای"پ" داشتن حرف میزدن که من از ذهنم گذشت که چرا سارا امروز اینجوریه؟
باز آقای "پ" منو دید و رو به من گفت : وسایل اینو(سارا) باید جمع کنیم بفرستیمش خونه شون!
نمیدونم ذهن خوانی بلده یا تله پاتی میکنه این آقای"پ" ولی هرچی هست من هنوز تعجب میکنم که چی شدو قضیه چیه؟

کار پوسترو شروع کردیم . خیلی باحاله . درست وقتی که کلی نا امید بودم از موضوعی که انتخاب کرده بودم و فکر میکردم خیلی بیخوده یهو یه موضوع جدید با یه طرح خیلی جالب به ذهنم رسید. از همین الان دارم ژوژمان کارگاه گرافیکو آماده میکنم که هم به پوسترم برسم و هم بقیه ی ژوژمانا رو زودتر آماده کنم .
امتحان تاریخ معاصر به خیر گذشت و دبیرمون نیومد . اما برای امتحان ترمواقعا از الان عذاب گرفتم . خوندن کتاب همین جوریش سخته چه برسه به حفظ کردن و امتحان دادن!

  + نوشته شده درپنجشنبه 6 دی1386  ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 امتحان و ژوژمان و ...
  امتحانامون داره شروع میشه!
از ۹ دی امتحان که چه عرض کنم ژوژمانا شروع میشه!
این همه منتظر موندیم که ببینیم ژوژمانامون کی وقتشه آخرش هم افتادا تو تاریخ امتحانا !
مثلا تو برنامه ی امتحان زدن کارگاه گرافیک . میگیم :آقای "پ" این چیه؟ میگه:همون ژوژمانه !
هرچی برنامه رو نگاه میکنم هیچ امتحان سختی نمیبینم مگه این تاریخ معاصر! تو روح صاحبشکه هرچی میکشیم از دست اون میکشیم!
امتحان که نذاشتیم بگیره ولی این ۵شنبه اگه امتحان نگیره من باور میکنم که یه چیزیش میشه تازگیا!
نمیدونم وقتی نمره های مستمرو تو لیست وارد کرده دیگه این امتحان گرفتنش چیه؟
  + نوشته شده دردوشنبه 3 دی1386  ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 فقط سه تا
  هيچ خبر خاصي نيست تازگيا . مثل هميشه ميگذره . معلم تاريخ معاصرو دور زدم!
فك كنم ۵ يا ۶ جلسه س كه از من يكي هيچي نپرسيده تا آخر ترم هم فك نكنم بپرسه .
در كمال خوشبختي آقاي "ب" نيومد و همگي از خوشحالي بال در آورديم و هنوز هم اون بالا بالا ها هستيم. امروز سه تا سوال آخر تاريخ هنرو نرسيدم درست و حسابي جواب بدم . خدا به من رحم كنه.
خانوم "م" منو ميكشه!
باز ميخواد بگه بعضي موردا رو توجه نميكني چرا؟
اي خدا!
من چيكار كنم آخه؟
بعد از دو تا امتحان گند حالا كه كلي خر زده بودم وقت كم آوردم و هول هولكي چند تا چرت و پرت نوشتم و تحويلش دادم.
افتضاح شد. همش درست بود اما اين سه تاي آخر....

پ.ن:۷۵/۱۹ شدم تاریخو! باورتون میشه؟ چرا نشه؟ مگه من چمه؟ دختر به این باهوشی ! ماهی ! چرا باورتون نشه؟ ها؟
یه چند تا از پست ها رو میخوام تغییر بدم . نظرم در باره شون عوض شده و نمیخوام همون نوشته های قبلی باشه سر جاش. البته تغییر زیادی نیست ولی برام خیلی مهمه .

  + نوشته شده درشنبه 24 آذر1386  ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 یادگار خانوم "خ"
  سر کلاس کارگاه صفحه آرایی زهرا هی صدای جا کلیدی شو (که خانوم "خ" پارسال بهش هدیه داده بود) در میاورد که آقای "پ" اومد طرفش و میخواست ازش بگیره که جاکلیدی شیکست !
نمیدونین زهرا چقدر تلاش میکرد که عصبانیتشو کنترل کنه !
آقای "پ" اونقدر پشیمون شده بود که واقعا نمیدونست چی بگه.
بالاخره عصبانیت زهرا که خوابید آقای "پ" به خاطر کنترلی که رو اعصابش داشته ونفرستادتش اون دنیا ازش تشکر کرد  . ولی زهرا که راضی نمیشد!
بچه افسردگی گرفته بو د و هی صدای جا کلیدی شکسته رو در میاورد و هی آقای "پ" یکی در میان یه اخم میکرد و یه معذرت خواهی!
آخر ساعت آقای "پ" زهرا رو صدا زد و کلی عذرخواهی کرد و ازش پرسید که کجا میتونه یکی عین همینو براش پیدا کنه. زهرا هم گفته بود:من نمیدونم ولی یه دونه عین اینو باید برام بیارین!
این از ماجراهای دوشنبه!
سه شنبه که کلا خیلی خوش گذشت بهمون ولی آخر ساعت چشمتون روز بد نبینه!
سارا و آقای"پ" با هم دعوا کردن و سارا از دهنش در رفت که : آقای "پ" زنگ تفریح دو دقیقه نشسته کنار آقای"ب" جو گرفتدش!
اینو که گفت آقای"پ" گفت که باید بابای سارا بیاد مدرسه و ........
نمیدونین کلاس اون موقع چه جوی داشت! همه بر خلاف همیشه ساکت بودن که یه دفه سارا صدام زد و گفت : ببین به نظرت برم ازش عذرخواهی کنم؟
من مونده بودم که بین کلمات "سارا" و "عذرخواهی" چه تناسبی وجود داره؟!
آخرش هم سارا رفت عذرخواهی کرد و سر و ته قضیه هم اومد.
چهارشنبه هم آقای "پ" کلی به خاطر رفتار خوبمون تو نمایشگاه ازمون تشکر کرد و گفتش که این طور که معلومه ما اگه کلاسامونوتو فضای آزاد برگذار کنیم خیلی بهتره و شماها ساکت ترین !
گفتیم : کلاس کلاسه ! با نمایشگاه کلی فرق میکنه!
  + نوشته شده درشنبه 17 آذر1386  ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 دبیر خوب کیه؟
  سه شنبه سر کلاس آقای "پ" یکی از بچه ها با صندلی زمین خورد ! برای اولین بار دیدیم که آقای "پ" جلوی خودشو نگرفت و از ته دل خندید!
آقای "پ" چهار شنبه ما رو برای بازدید یه نمایشگاه برد . دم در قبل از اینکه از مدرسه بریم بیرون آقای "پ" برگشت با التماس بهمون گفت : بچه ها! خواهش میکنم ! شلوغ نکنین ...
این و که گفت همه زیرزیرکی زدیم زیر خنده !
بیچاره میدونست چه بلایی قراره سرش بیاد ! 
قبلا گفته بودم که یه دبیری داریم به اسم خانوم"ج" . این خانوم"ج" کلی شیفته ی آقای "پ" هستش و قبلا هم شاگردش بوده . تو نمایشگاه خانوم "ج" گفت : بچه ها کم کم دیگه باید بریم . همون موقع آقای "پ" یه سوالی از مسئول اونجا پرسید و خانوم "ج" هم انگار نه انگار که قرار بود بریم با دقت به حرفای اون خانومه گوش میداد !
جلسه ی اول تصویر سازی خانوم "ج" ازمون پرسید : بچه ها اگه گفتین دبیر خوب فقط کیه؟
ما مونده بودیم که باید اسم خودشو بگیم یا اسم آقای "پ" رو ! که خودش گفت : آقای"پ"
ما هم شروع به تایید کردیم!
یه بار هم سر کلاس با کلی افتخار گفت : یه روز آقای"پ" چون خودش نمیتونست بره سر کلاس دانشگاه منو فرستاد !
من موندم آقای"پ" به چه امیدی اینو فرستاده سر کلاس دانشجو های بدبخت !
ما هم همه با قیافه های شیفته بهش نگاه میکردیم .
آقای "ب" هم امروز نیومد . مام حالیشو بردیم !

  + نوشته شده درشنبه 10 آذر1386  ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
 این دبیرای دیوانه ی ما!
  این آقای "ب" واقعا هیچی حالیش نیست ها! همش سعی میکنه بیخودی یه ایرادی تو کار همه پیدا کنه(خصوصا من)! روز به روز هم که بدتر میشه !

نمایشگاه کتاب هم خیلی جالب بود ولی من امسال حس خرید کردنو نداشتم. آخرش هم زورکی چند تا کتاب گرفتم که فقط خرید کرده باشم! تو نمایشگاه با سارا دعوام شد و اون هم راهشو کشید و رفت و من هم انگار نه انگار!خوب به من چه؟من که مقصر نبودم که!

سر کلاس تاریخ معاصر تلفن دبیرمون زنگ زد. بچه ش بود . وفتی با بچه ش حرف میزد همه چشاشون گرد شده بود که مگه این هم بلده مهربون حرف بزنه؟برای اولین بار هم تاریخ نپرسید! کلا این جلسه حالش بد بود بیچاره!

این دبیر دین و زندگی هم بعد از یه مدتی که جیغاشو نشنیده بودیم باز شروع کرد به جیغ زدن ! طوری که تنها کاری که ما میتونستیم انجام بدیم گرفتن گوشامون بود!  

پی نوشت: آهنگ وبلاگم باحاله؟

  + نوشته شده درجمعه 2 آذر1386  ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شیوا 
 
درباره من
يه كلاس پر هياهو تو يه مدرسه تو يه گوشه از اين دنيا هست كه يه عده خل و چل توش جمع شدن و با معلماي خل و چل ترشون ماجراهايي دارن كه بيا و ببين !
البته اونا خل و چلای معصوم و پاکی ان اما چه کنن که این دبیرای عوضی شون خیلی مزاحم و سرخرن و نمیذارن طفل معصوما دو سال ناقابلو حال کنن !
مدیر مدرسه هم عین دیو دو سر اونا رو زندونی کرده و طفلکیا دیگه نمیتونن مثل گذشته هر غلطی که دلشون میخواد بکنن عوضش دارن دنبال شیشه ی عمر دیو میگردن که اونو بشکنن و هنرستانو بهشت کنن . اگه هم پیداش نکردن اشکالی نداره . انقده دیو دو سرو حرص میدن که خودش از دیو دو سر بودن استعفا بده و بره پی کار و زندگیش ...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
  گرافيكي دات كام
خانه ی هنرمندان ایران
از بد حادثه
مرکز هنرهای تجسمی
سمیه مامان ایلیا
یادداشت های یک دختر ترشیده
گیلاس خانومی
نهال
آرشیو پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
  خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
 
 
 
پیوندها
 
 
طراحی قالب
   RSS 


POWERED BY
BLOGFA.COM