تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
یه روز که من و دوستم داشتیم تو کتابخونه دنبال کتابای جدید در مورد گرافیک میگشتیم به یه کتابی برخوردیم که توش اسم دانشجوهای گرافیک و موضوع پایان نامه هاشون بود .همینجور که الکی کتابو ورق میزدیم به یه اسم آشنا برخوردیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حدس بزنین کی بود ؟!

آقای "پ" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  خلاصه از روی همون چند خط زندگینامه شو بدست آوردیم . سن و اسم دانشگاه و اسم کوچیک و ......  صداشو در نیاوردیم تا جلسه ی بعد یه جوری بگیم که خیلی بلدیم !  

جلسه ی بعد که سر کلاس لو دادیم گفت الا و بلا باید این کتابو برام بیارین . رفتیم و دیدیم کتابخونه تعطیله ! وقتی بهش گفتیم گفت فردا میرین برام پیدا میکنین . فرداش ما اصلا یادمون نبود که کتابه چه رنگیه و کجا پیداش کردیم ! با هزار بدبختی کتابو پیدا کردیم و تحویلش دادیم که گفت با خودم میبرمش . ماهام تو رودرواسی گفتیم بفرمایید و کتابه رفت که رفت . تا دو هفته بعد هرچی میگفتیم که آقا به خدا مهلتش تموم شده باید برش گردونیم میگفت : باشه میارم ! بالاخره بعد از دو هفته کتابو آورد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

یه بار که قبل از کلاس آقای "پ" کلاس عکاسی داشتیم یکی از دوستام بهم قول داده بود که عکس خودشو چاپ کنه و یادگاری بده به من ولی زیر قولش زد و عکسو چاپ نکرد  . منم برای جبران عکس رنگی دوستمو یواشکی کش رفتم و هرچی التماس کرد که بهش پس بدم گوش نکردم .

حدود بیست دقیقه بعد به یه بهانه اومد سر میز من و تا چشممو دور دید عکسو از تو کیفم کش رفت و فرار کرد .حالا نصف بچه ها از کلاس جیم شده بودن و فقط ۵ نفر تو کلاس بودن : من و دوست بغل دستیم و دوست بدقولم و دوستمون   و آقای "پ" .دوست بدقولم برای اینکه گیر من نیفته از کلاس رفت بیرون . قیافه ی آقای "پ" شده بود این : . تا من و دوست بغل دستیم اومدیم بریم دنبال دوست بدقولمون آقای "پ" جلوی در واستاد . منم از رو رفتم و نشستم سر جام ولی این دوستم با فاصله ی یه میکرون از کنار آقای "پ" رد شد و رفت بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی عکسو که نتونستیم پس بگیریم که!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

به همه ی خانوما تبریک میگم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

مدیرمون همیشه از این جمله سر امتحانای ترم استفاده میکنه . البته منظورش همون تقلب و خجالته بدبخت ! یا وقتی میخواد نصیحتمون کنه میگه : دخترای من تقلبی نکنین . زشته . خجالتی داره !!!

اینا ربطی به حرفای امروزم نداره فقط گفتم که بخندیم. یه روز سر امتحان ادبیات من زودتر از همه برگه مو تحویل دادم . این خانوم "م" همکه به من خیلی اعتماد داره . نیست که خیلی با ادب و سربزیرم !!! خلاصه گفت : بیا با من برگه های بچه ها رو تصحیح کنیم . منم از خدا خواسته نشستم و شروع کردم . هرکی برگه شو تحویل میداد کنار من می ایستاد و سفارش خودشو میکرد به شکلهای مختلف . یکی تو گوشم میگفت یکی نیشگون میگرفت یکی داد میزد . خلاصه غیر از برگه های دست خانوم به همه نمره اضافه کردم . خانومه هم که آخر اعتماد ! ندیده نمره رو وارد دفتر نمره میکرد . زنگ که خورد بقیه رو ازم گرفت و گفت : مرسی عزیزم ! بقیه شو خودم تصحیح میکنم . تا از کلاس رفت بیرون همه پریدن رو من یکی تشکر میکرد و یکی میگفت چرا هرچی میگم برگه ی منو بگیر گوش نمیکنی . یه احمقی این وسط برگشت گفت اصلا من همه چیزو به خانوم "م" میگم . منم گفتم : برو به درک .

انگار نه انگار که من آبروی خودمو تو کلاس و مدرسه به خاطر این ابلها به خطر انداختم . تازه کمترین نمره ی اون روز از ده نمره شده بود هفت !!!!!!!!!!!!!!! با این که همیشه به زحمت دوتا نمره ی کامل میگرفتن این دفه اکثرا بالای نه بودن . اون هفت هم به خاطر شرایط بد من بود که خانوم بالای سرم واساده بود . خلاصه من یه بار تو عمرم انقده خفن تقلب رسوندم و همونم آخرین بارم شد .

یه روز این دبیر ادبیاتمون بچه شو با خودش آورده بود مدرسه سر کلاس . اون بچه ی شر کلاس ما هم هی بهش میگفت : عزیزم ! بیا پیش من بازی کنیم . تا بچه هه میرفت یه نیشگون ازش میگرفت و اونم میرفت به مامانش میگفت . مامانش هم میگفت :نه عزیزم ! اون شوخی میکنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

اگه پايين پله هاي مدرسه ي ما وايسين هميشه يه نفر هست كه بهتون بگه : خانوم بيا برو بالا ...

هر بار كه پايين پله ها واساديم اين مديرمون مياد شروع ميكنه به تكرار اين جمله : خانوم بيا برو بالا . انقده تكرار ميكنه كه هركي ندونه فكر ميكنه يارو داره شوخي ميكنه . موقع امتحاناي ترم اول پايين پله ها واساده بوديم كه خانوم مدير اومد بالاي پله ها و شروع كرد : خانوم بيا برو بالا ، خانوم بيا برو بالا ، خانوم كلاهتو در بيار برو بالا ، سريع خانوم بيا برو بالا ، برو بالا ........

خلاصه تا آخراي سال اين جمله جوك ما شده بود و تو دفتر خاطرات همديگه اينو مينوشتيم . آخراي سال داشتيم ميرفتيم سر جلسه كه ديديم مديره دم دره و داره ميگه :خانوم بيا برو ، خانوم بيا برو . تا از در رد شديم زديم زير خنده .

حالا هم واي نسا اين وبلاگو بر و بر نگاه كن ،بيا برو بالا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

يه بار تو كلاس حوصله ي همه مون سر رفته بود . يهو بچه ي شر كلاس ما پريد وسط و شروع كرد به رقصيدن. هرچي چپ چپ نيگاش ميكرديم از رو نميرفت كه نميرفت . چند دقيقه بعد نصف بچه ها وسط بودن و بزن بكوبي راه انداخته بودن كه بيا و ببين . خلاصه حال و هواي كلاس عوض شد و از كسلي در اومديم . چشمتون روز بد نبينه !!!

يهو مدير اومد تو و تا ما بخوايم بجنبيم اسم سه چهار نفري رو كه وسط بودن نوشت و گفت : زود بياين دفتر. خلاصه اونا رفتن دفتر و ماهام پشت در دفتر فال گوش واساديم . نامردا نه فقط به رقصيدنشون كه به ناخوناي پاشونم گير دادن ! خلاصه فهميديم كه واقعا پشت سر خنده گريه هم مياد . حالمون گرفته شده بود ها ! باز همون دختره كه همه ي آتيشا از گور اون بلند ميشد بلند بلند چند تا فحش ركيك داد كه دل همه خنك شد .

خير نبيني ........  كه هرچي ميكشيم از دست تو ميكشيم . .............. مديرمونه . عين جن يهو پيداش ميشه . مامور ضدحال زدنه ها ! 

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

دبير ادبيات ما خانوم "م" يه خورده گيجه بدبخت . البته سر كلاس كسي جيكش در نمياد ولي سر امتحان به جاي مراقبت ميشينه برگه هاي كلاساي ديگه رو تصحيح ميكنه . ماهام از خدا خواسته نه يواشكي ها ! با داد و بيداد به همديگه تقلب ميرسونيم . يه دفه اين خانوم كه خيلي به همه اعتماد داره كيف و موبايل و دفتر نمره رو جا گذاشت و رفت دفتر تا با مدير درمورد امتحان صحبت كنه . هنوز پاشو از كلاس بيرون نذاشته همه پريدن رو دفتر نمره . من و چند نفر ديگه هم براي اذيت كردن اونا هي الكي داد ميزديم برپا . اونام ميترسيدن و در ميرفتن . اما اين آخرا ديگه گوششون بدهكار نبود . يهو خانوم "م" اومد تو مام هرچي داد ميزنيم برپا كسي گوش نميده . خلاصه تا  از راهرو گذشت و رسيد به ميز همه در رفتن . اونم انگار نه انگار ! يه اخم كرد ولي هيچي نگفت به خيال اينكه ماها آدم ميشيم !
+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

دوستی دارم که خیلی پررو و حاضر جوابه. خیلیم جوکه . وقتی دلمون از یه دبیر پره یه فحشایی میده که حالمون جا میاد . این دوست ما سر کلاس یکی از دبیرای مرد که خیلیم جدی و سخت گیره شوخیش گرفته . یه دفه با صدای بلند داد میزد : ......... جون مال منی تو با اون یه نیم نگاهت .... . چند باریم سر کلاس با دوربینای دستی که خیلی سروصدا دارن مخفیانه ازش عکس گرفت . تازه یکی از بچه ها رو فرستاده بود کنار دبیره به بهانه ی سوال . یارو هم در حال پرسیدن چه ژستایی میگرفت ! یه بارم که دبیره آخر کلاس استراحت داده بود همه رو جمع کرده بود سر یه میز یه عینک مثل عینک دبیرمون به چشمش زد و شروع کرد به تقلید کردن لحظه به لحظه ی حرکات اون آقا . حالا دبیره یه بار ذستش به گوششه یه بار به دماغش یه بار به لبش .... .مام همش منفجر میشدیم از خنده . یه بار که دیگه خیلی خندیدیم دبیره برگشت تذکر بده که چشمش افتاد به دختره . سه سوته کلاس به حالت عادی برگشت و ماهام انگار نه انگار

آقای پ یه عادتی داره که وقتی یه نفر شلوغ کنه میارتش پای تخته میگه فلانی رو این موزاییک واسا . کلی طول میکشه تا دختره بفهمه رو کدوم موزاییک باید واسته . بعدم شروع میکنه به نصیحت کردن طرف . یه روز که زنگ آخر بیکار بودیم یکی از بچه ها رفت جای دبیر نشست وادای آقای پ رو در میاورد . بعد صدا زد که :شیوا جون  پاشو بیا رو این موزاییک واسا . منم رفتم واسادم که دختره برگشت گفت : رو اون نه . رو این . و اتفاقا داشت اونی رو نشون میداد که صندلی خودش روش بود . منظورش که مشخصه . منم رفتم واساذم و کلی ادای آقای پ رو موقع نصیحت کردن درآوردیم.البته یه جورای خاصی . زنگ که داشت تموم میشد همه از خنده دل درد گرفته بودیم . جلسه ی بعد که با آقای پ کلاس داشتیم یکی از بچه ها رو صدا زد پای تخته . تا گفت : ..... بیا روی این موزاییک واسا همه زدیم زیر خنده . آقای "پ" مونده بود که چی شده مگه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

کلاس ما چون مخصوص کارای کارگاهی ساخته شده نسبتا بزرگه و دو طرف در ورودی دو اتاقک داره برای نگه داشتن وسایل و کارای دیگه. اما استفاده ی اصلیش برای تقلب و جیم شدن و خلاصه خندیدن ماست . مثلا سر امتحان هرکی برگه شو تحویل میده میره تو یکی از این اتاقا که یه پنجره رو به کلاس داره و جون میده برای تقلب رسوندن . یا وقتی که به خاطر یه مراسم یا جشن یا کارای دیگه باید سر صف بریم همگی میریم توی یکی از این اتاقا و لامپا رو خاموش می کنیم و تو کمدا قایم می شیم . من موندم چطور انتظامات مدرسه با این دقتشون نمی فهمن که سر صف کلاس گرافیک دو سه نفر بیشتر نیستن . بعضی وقتام که یه نفر از کلاس اخراج میشه میره تو این اتاق وامیسته و مسخره بازی در میاره . اونوقت کلاس دو دقیقه یه بار منفجر میشه و دبیر بیچاره هاج و واج میمونه  که ما به چی میخندیم . این یه توضیح کوتاه بود درباره ی کلاس .

تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

سلام

من شیوا هستم شونزده سالمه و رشته م گرافیکه

ماجراهای کلاس گرافیک انقده جالب و خنده داره که دلم میخواد همه شو براتون تعریف کنم

خوب فعلا خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط شیوا  |