|
|
|
|
|
یه روز که من و دوستم داشتیم تو کتابخونه دنبال کتابای جدید در مورد گرافیک میگشتیم به یه کتابی برخوردیم که توش اسم دانشجوهای گرافیک و موضوع پایان نامه هاشون بود .همینجور که الکی کتابو ورق میزدیم به یه اسم آشنا برخوردیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حدس بزنین کی بود ؟! آقای "پ" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جلسه ی بعد که سر کلاس لو دادیم گفت الا و بلا باید این کتابو برام بیارین . رفتیم و دیدیم کتابخونه تعطیله |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه بار که قبل از کلاس آقای "پ" کلاس عکاسی داشتیم یکی از دوستام بهم قول داده بود که عکس خودشو چاپ کنه و یادگاری بده به من ولی زیر قولش زد و عکسو چاپ نکرد . منم برای جبران عکس رنگی دوستمو یواشکی کش رفتم و هرچی التماس کرد که بهش پس بدم گوش نکردم .
حدود بیست دقیقه بعد به یه بهانه اومد سر میز من و تا چشممو دور دید عکسو از تو کیفم کش رفت و فرار کرد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
به همه ی خانوما تبریک میگم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
مدیرمون همیشه از این جمله سر امتحانای ترم استفاده میکنه . البته منظورش همون تقلب و خجالته بدبخت ! یا وقتی میخواد نصیحتمون کنه میگه : دخترای من تقلبی نکنین . زشته . خجالتی داره !!! اینا ربطی به حرفای امروزم نداره فقط گفتم که بخندیم انگار نه انگار که من آبروی خودمو تو کلاس و مدرسه به خاطر این ابلها به خطر انداختم . تازه کمترین نمره ی اون روز از ده نمره شده بود هفت !!!!!!!!!!!!!!! با این که همیشه به زحمت دوتا نمره ی کامل میگرفتن این دفه اکثرا بالای نه بودن . اون هفت هم به خاطر شرایط بد من بود که خانوم بالای سرم واساده بود . خلاصه من یه بار تو عمرم انقده خفن تقلب رسوندم و همونم آخرین بارم شد . یه روز این دبیر ادبیاتمون بچه شو با خودش آورده بود مدرسه سر کلاس . اون بچه ی شر کلاس ما هم هی بهش میگفت : عزیزم ! بیا پیش من بازی کنیم . تا بچه هه میرفت یه نیشگون ازش میگرفت و اونم میرفت به مامانش میگفت . مامانش هم میگفت :نه عزیزم ! اون شوخی میکنه ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه پايين پله هاي مدرسه ي ما وايسين هميشه يه نفر هست كه بهتون بگه : خانوم بيا برو بالا ...
هر بار كه پايين پله ها واساديم اين مديرمون مياد شروع ميكنه به تكرار اين جمله : خانوم بيا برو بالا . انقده تكرار ميكنه كه هركي ندونه فكر ميكنه يارو داره شوخي ميكنه . موقع امتحاناي ترم اول پايين پله ها واساده بوديم كه خانوم مدير اومد بالاي پله ها و شروع كرد : خانوم بيا برو بالا ، خانوم بيا برو بالا ، خانوم كلاهتو در بيار برو بالا ، سريع خانوم بيا برو بالا ، برو بالا ........ خلاصه تا آخراي سال اين جمله جوك ما شده بود و تو دفتر خاطرات همديگه اينو مينوشتيم . آخراي سال داشتيم ميرفتيم سر جلسه كه ديديم مديره دم دره و داره ميگه :خانوم بيا برو ، خانوم بيا برو . تا از در رد شديم زديم زير خنده . حالا هم واي نسا اين وبلاگو بر و بر نگاه كن ،بيا برو بالا ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
يه بار تو كلاس حوصله ي همه مون سر رفته بود . يهو بچه ي شر كلاس ما پريد وسط و شروع كرد به رقصيدن. هرچي چپ چپ نيگاش ميكرديم از رو نميرفت كه نميرفت . چند دقيقه بعد نصف بچه ها وسط بودن و بزن بكوبي راه انداخته بودن كه بيا و ببين . خلاصه حال و هواي كلاس عوض شد و از كسلي در اومديم . چشمتون روز بد نبينه !!!
يهو مدير اومد تو و تا ما بخوايم بجنبيم اسم سه چهار نفري رو كه وسط بودن نوشت و گفت : زود بياين دفتر. خلاصه اونا رفتن دفتر و ماهام پشت در دفتر فال گوش واساديم . نامردا نه فقط به رقصيدنشون كه به ناخوناي پاشونم گير دادن ! خلاصه فهميديم كه واقعا پشت سر خنده گريه هم مياد خير نبيني ........ كه هرچي ميكشيم از دست تو ميكشيم . .............. مديرمونه . عين جن يهو پيداش ميشه . مامور ضدحال زدنه ها ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
دبير ادبيات ما خانوم "م" يه خورده گيجه بدبخت . البته سر كلاس كسي جيكش در نمياد ولي سر امتحان به جاي مراقبت ميشينه برگه هاي كلاساي ديگه رو تصحيح ميكنه . ماهام از خدا خواسته نه يواشكي ها ! با داد و بيداد به همديگه تقلب ميرسونيم . يه دفه اين خانوم كه خيلي به همه اعتماد داره كيف و موبايل و دفتر نمره رو جا گذاشت و رفت دفتر تا با مدير درمورد امتحان صحبت كنه . هنوز پاشو از كلاس بيرون نذاشته همه پريدن رو دفتر نمره . من و چند نفر ديگه هم براي اذيت كردن اونا هي الكي داد ميزديم برپا . اونام ميترسيدن و در ميرفتن . اما اين آخرا ديگه گوششون بدهكار نبود . يهو خانوم "م" اومد تو مام هرچي داد ميزنيم برپا كسي گوش نميده . خلاصه تا از راهرو گذشت و رسيد به ميز همه در رفتن . اونم انگار نه انگار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی دارم که خیلی پررو و حاضر جوابه. خیلیم جوکه . وقتی دلمون از یه دبیر پره یه فحشایی میده که حالمون جا میاد . این دوست ما سر کلاس یکی از دبیرای مرد که خیلیم جدی و سخت گیره شوخیش گرفته . یه دفه با صدای بلند داد میزد : ......... جون مال منی تو با اون یه نیم نگاهت .... . چند باریم سر کلاس با دوربینای دستی که خیلی سروصدا دارن مخفیانه ازش عکس گرفت . تازه یکی از بچه ها رو فرستاده بود کنار دبیره به بهانه ی سوال . یارو هم در حال پرسیدن چه ژستایی میگرفت ! آقای پ یه عادتی داره که وقتی یه نفر شلوغ کنه میارتش پای تخته میگه فلانی رو این موزاییک واسا . کلی طول میکشه تا دختره بفهمه رو کدوم موزاییک باید واسته . بعدم شروع میکنه به نصیحت کردن طرف . یه روز که زنگ آخر بیکار بودیم یکی از بچه ها رفت جای دبیر نشست وادای آقای پ رو در میاورد . بعد صدا زد که :شیوا جون پاشو بیا رو این موزاییک واسا . منم رفتم واسادم که دختره برگشت گفت : رو اون نه . رو این . و اتفاقا داشت اونی رو نشون میداد که صندلی خودش روش بود . منظورش که مشخصه . منم رفتم واساذم و کلی ادای آقای پ رو موقع نصیحت کردن درآوردیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس ما چون مخصوص کارای کارگاهی ساخته شده نسبتا بزرگه و دو طرف در ورودی دو اتاقک داره برای نگه داشتن وسایل و کارای دیگه. اما استفاده ی اصلیش برای تقلب و جیم شدن و خلاصه خندیدن ماست . مثلا سر امتحان هرکی برگه شو تحویل میده میره تو یکی از این اتاقا که یه پنجره رو به کلاس داره و جون میده برای تقلب رسوندن . یا وقتی که به خاطر یه مراسم یا جشن یا کارای دیگه باید سر صف بریم همگی میریم توی یکی از این اتاقا و لامپا رو خاموش می کنیم و تو کمدا قایم می شیم . من موندم چطور انتظامات مدرسه با این دقتشون نمی فهمن که سر صف کلاس گرافیک دو سه نفر بیشتر نیستن . بعضی وقتام که یه نفر از کلاس اخراج میشه میره تو این اتاق وامیسته و مسخره بازی در میاره . اونوقت کلاس دو دقیقه یه بار منفجر میشه و دبیر بیچاره هاج و واج میمونه که ما به چی میخندیم . این یه توضیح کوتاه بود درباره ی کلاس . تا بعد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من شیوا هستم شونزده سالمه و رشته م گرافیکه ماجراهای کلاس گرافیک انقده جالب و خنده داره که دلم میخواد همه شو براتون تعریف کنم
خوب فعلا خداحافظ.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||