تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
بالاخره یه خاطره ی جدید یادم اومد :

یه روز که مثل همیشه بزن بکوب داشتیم و چشم دشمن کور داشتیم حال میکردیم یه دفعه آقای "پ" از در اومد تو ......اگه گفتین سر جمع چقدر طول کشید تا خودمونو جمع و جور کنیم ؟ دقیقا هفت صدم ثانیه !حالا ما چقدر خجالت کشیدیم بماند (به خدا دروغ نمیگم ! خجالت کشیدیم. )یه روزم سر کلاس یکی از بچه ها که طراحی ش خیلی تند و خوب و سریعه یه اسکیس از آقای "پ" کشید که خیلی شبیه خودش شده بود . فکر نکنین ازش پنهان کردیم ها ! نه !بردیم بهش نشون دادیم . البته بیشتر شبیه کاریکاتور شده بود . اونم کم نیاورد و به زور از دستمون کشید و یادگاری برد !!!!!!!!!همش میترسیدیم که نکنه به دفتر و بیچاره مون کنه . هیچی نشد آخرش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

عیدو به همه تبریک میگم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ساشي كوچولو پس از اينكه برادرش متولد شد از پدر و مادرش تقاضا كرد كه او را با نوزاد تنها بگذارند. آنان نگران بودند كه مبادا ساشي مثل تمام دختر هاي چهار ساله احساس حسادت كند و بخواهد او را بزند يا به زمين بياندازد . از اين رو حرف وي را نپذيرفتند . ساشي با آن طفل با مهرباني رفتار ميكرد تا اين كه درخواست او مبتني بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه كرد و پدر و مادرش اجازه دادند .

ساشي با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست . لاي آن را كمي باز گذاشت . براي پدر و مادر كنجكاو وجود همچين شكافي كافي بود تا وي را ببينند و به سخنانش گوش فرا دهند . آنان ديدند كه ساشي كوچولو با آرامي به سوي برادر نوزاد خود رفت . صورتش را به صورت او نزديك كرد و به آرامي گفت :

"طفلک. به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد . من دارم فراموش میکنم "

                                                                                                              دان ميلمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

تا حالا توجه كردين كه جمعه ها چقدر كسل كننده و لوس و بيخود و مزخرف و ضد حاله ؟

اون كلاس مسخره مون كه تموم شد و من بدبخت از اون موقع پامو از خونه بيرون نذاشتم . ديگه حوصله ي قيافه ي خودمو هم ندارم . جمعه هام كه همش تو خونه به ديدن برنامه ي تكراري و البته سرگرم كننده ي ( فيطيله جمعه تعطيله ) ميگذره .

حالا كه فكرشو ميكنم ميبينم واقعا تحمل مدير و معاوناي بي همه چيزمون خيلي راحت تره از اينكه آدم كل تابستونو براي رسيدن يه سی دی یادگاری (قابل توجه بهاره خانوم .........) انتظار بکشه . والله......

مگه آدم چند تا تعطیلی تو کل سال تحصیلی داره که نصف تابستونو هم برای شروع دوباره ی مدرسه و دیدن ریخت نحس مدیر و معاونا و تحمل قیافه ی نکره ی دبیرا و البته دیدن دوباره ی دوستان و بر و بچز و شلوغ کاریای همیشگی در انتظار باشه . هر کی فهمید من چی گفتم خوشحال باشه چون خودمم نفهمیدم .

 خدایا کاری کن که مدرسه ها زودتر باز شه و مدیر ما هم زودتر عوض شه و بره پی زندگیش و آزادی دوباره به هنرستان ما برگرده و ......   و دیگه کسی نباشه که روی پله ها واسه و بگه :

خانوم بیا برو بالا .............

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط شیوا  |