تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک

از امروز دیگه میخوام اسم کوچیک دوستامو تو وبلاگ بنویسم . فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد .
امروز کلی ماجراهای جالب و باحال داشتیم :
سر کلاس بچه های ردیفهای عقبتر خیلی شلوغ بازی در میاوردن . بگو بخند و مسخره بازی و ... انگار نه انگار که آقای "پ" اینجا دبیره و داره خبرش درس میده . هرچی هم آقای "پ" تذکر میداد و بیرونشون نمیکرد اونا هم بدتر میکردن . یه دفعه هوا طوفانی شد ! آقای "پ" از این رو به اون رو شد . همه رو جدا از هم نشوند و حرف زدنو برای همه ممنوع کرد . داد و بیدادهاشو ندیدین که ! داشتیم شاخ در میاوردیم . من هم بدون اجازه رفته بودم تو اتاقک گوشه ی کلاس ! مونده بودم که چه طوری باید بیرون بیام.  دیگه معذرت خواهی بچه های ته کلاس هم افاقه نکرد و باند عقب کلاس از هم پاشید . این وسط سمیرا مونده بود چیکار کنه . نه که امسال نماینده ست . دم به دقیقه یه نفر باهاش کار داشت ولی از ترسش جیکش در نمی اومد . یه بار اومد حرف بزنه که آقای "پ" سریع ساکتش کرد . بیچاره میخواست "پانچ"رو ببره بده به یکی از بچه های ته کلاس . حرف زدن هم که ممنوع بود ! اومد جلوی آقای"پ" واساد و به زبون (مثلا) اشاره اول به پانچ توی دستش اشاره کرد بعد به خودش بعدهم به اون دوستمون که ته کلاس بود . با اینکه همه داشتیم منفجر میشدیم اما سعی میکردیم جلوی خودمونو بگیریم .
کم کم آقای "پ" حالش بهتر شد و دیگه حکومت نظامی تموم شد . (البته برای شاگرد زرنگایی مثل من! ولی خدایی خیلی ترسیدیم ها !) زنگ که خورد چند نفر از بچه ها سریع رفتن بیرون . من و زهرا و یکی دیگه از بچه ها منتظر موندیم که اول آقای "پ" بره بیرون . یه کم تعارف کرد و بعد اومد بره بیرون که نمیدونم کی نفرینش کرده بود که پاش به چهارچوب در گیر کرد و کم مونده بود با کله بخوره زمین !
باور کنین ما خیلی سعی کردیم که جلوی خنده مونو بگیریم اما نشد ! ما این ور هر و هر میخندیم و آقای"پ" اونور مرتب رنگ عوض میکنه و برای جلوگیری از ضایع شدن لبخند تحویلمون میده .
ما هم اول به همه ی بچه ها خبر دادیم بعدش خیال آقای "پ" رو راحت کردیم که به کسی نمیگیم چی شده !
بیست و هفتم تولد زهراست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

هفته ی قبل سر کلاس آقای "پ" داشت درمورد نشانه ها و کاربرد هاشون صحبت میکرد . یه دفعه اومد یه مثال بزنه . گفت : مثلا شما یه شرکت میزنین و هر نشانه ای که طراحی میکنین مثلا ۵۰۰ هزار تومن گیرتون میاد . تا اینو گفت من یه دفعه بدون هیچ فکری گفتم : آقا من که عمرا زیر ۵ میلیون تومن نمیدم . خوشبختانه قبل از اینکه من عین لبو سرخ بشم آقای "پ" رفته بود ته کلاس .
ماجرای ما شده عین ماجرای "چیز " که پارسال تو کلاس جریان داشت . تا یکی میگفت چیز همه بدون هیچ ملاحظه ای میزدن زیر خنده . یه بار هم باز با آقای "پ" درمورد طرحی که روی پوشه ی لیست نمراتش بود صحبت میکردیم که من یه دفعه گفتم : اینا رو با چیز .......تا بیام درستش کنم همه از خنده دل درد گرفته بودن من هم گفتم : با فتوشاپ هم میشه طراحی کرد ....
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

عید فطر مبارک باشه . نمیدونین چقدر خوشحالم که شنبه عید فطره . آخه شنبه با آقای "ب" درس داریم . تحملش همینجوری هم سخته ما که امتحان هم داشتیم .
امیدوارم بهتون خوش بگذره . عید فطر مبارک.
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای بمیری با اون شماره تلفنت بهاره !
خفه م کردی دختر . آتیش به ریشه ی عمرت بگیره بلا گرفته . آلرژی پیدا کردم به این اعداد بس که نوشتی .
امروز خانوم "ج" دبیر تصویرسازی مون مخمونو خورد . هی میگه با دایره و مستطیل برای یه داستان کوتاه تصویر بسازین . یکی نیست بگه آخه بابا ما بزرگ شدیم . ۶ ساعت تمام رو اعصابمون معلق زد . آخرشم خوشبختانه مجبور بود بره مراسم ختم یه بخت برگشته ای که دو ساعت آخرو از شرش خلاص شدیم . امروز یکی از بچه ها داشته با صدای بزن و بکوب بقیه دم در کلاس خودشو تکون تکون میداده که یهو آقای "پ" سر میرسه . اونم فرار کرده . 
 آقای "پ" تصمیم گرفته کلید اتاق گوشه ی کلاسو از مدیر بگیره و برای همیشه قفلش کنه . چون که همه تو اون یه وجب جا جمع میشن . انگار نه انگار که آقای "پ" سر کلاسه .
یکی بگه آخه ما از این به بعد چه جوری جیم بشیم ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

یکی از بچه ها با خودش تلفن همراه آورده بود . آهنگ زنگشو عمدا با آهنگ گوشی آقای "پ" یکی کرده بود . یه دفعه سر کلاس عمدا صداشو درآورد . تا آقای "پ" اومد بگه که این چی بود همه گفتن  : آقا تلفنتون زنگ میزنه .  آقای "پ" مونده بود به این جماعت پررو چی بگه !

آقای "پ" ما رو نمایشگاه کتابهای قرآنی نبرد . من هم دیگه عمرا کتابشو نمیخرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

چند روزیه که به زحمت میرسم به وبلاگم سر بزنم . آپ کردن که بماند دیگه .
آقای "پ" یه کاربرای کارگاه گرافیک داده که پدرمونو در آورده . از همون روز اول شروع کردم هنوز تموم نشده . پس فردا باید تحویل بدیم . مثلا یه جور کاغذ کادوی ساده س اما بیشتر شبیه پوستره . جالب اینجاست که همه با این کار من مشکل دارن . هرکی به یه گوشه ش گیر میده .
بگذریم .
کلاس مناظر و مرایا با وجود آقای "ب" واقعا جهنمه . به هر بهانه ای طوری روی آدم خم میشه که باید زیر میز قایم شی تا روت نیافته . من موندم چه جوری تا آخر سال باید تحملش کنیم . البته من فقط با دبیر مشکل دارم وگرنه درس خیلی هم جالبه .
یه دختره تو مدرسه مون هست تو کلاس دوم کامپیوتر که خیلی شبیه مهناز افشاره . باهاش مو نمیزنه . مخصوصا وقتی لبخند میزنه خیلی شبیهش میشه . دفعه ی اول که دیدمش فکر میکردم یه جایی دیدمش .
بعد از سه هفته بالاخره دبیر عربی رو زیارت فرمودیم . خوشبختانه دبیر قبلی رفته و یکی دیگه اومده که به جای خوردن مخمون و بحثای بیخود راه انداختن درسشو میده و میره پی کارش . این دفعه عوض شدن دبیر به نفعمون تموم شد .  
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

دبیر تصویر سازیمون خانوم "ج" هنوز بعد دو هفته سر کلاس نیومده . منو یاد دبیر ریاضی سال اولمون میندازه . وقتی میبینمش بالا میارم . دیروز سر کلاس آقای "پ" یکی از بچه ها از خانوم "ج" تعریف کرد . من از دهنم در رفت با صدای بلند گفتم :اه ه ه ه .....
همون لحظه یادم افتاد که من خبرم میز اول میشینم . سرمو که بلند کردم دیدم آقای "پ" داره چپ چپ نیگام میکنه !
چپ چپ نگاه کردن اون همانا و آب شدن من همانا !
چاپ اول کتابای آقای "پ" تموم شده . چه کلاسی هم میذاره واسه ی ما ! یکی نیست بگه حالا کی خواست کتابتو بخره ؟ والله!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

امروز دو تا دبیر جدید داشتیم . یه آقا و یه خانوم . خانومه دبیر ورزش بود و نرسیده بابامونو در آورد . انقده سختگیره که هر چی بگم کم گفته م . یه دبیر جدید دیگه هم داریم . خانوم " الف " که دبیر مبانی کار با رایانه ست . شانس آوردیم که خانوم "س" که خیلی گیجه برای این درس دبیرمون نشد وگرنه عمرا اگه تا آخر سال نصف کتابو تموم میکردیم .  
امروز دبیر درس طراحی مون پسرشو هم با خودش آورده بود . اسمش اهوراست . انقده نازه که هیچکس باورش نمیشه که پسر باشه . برخلاف همیشه امروز خجالتی شده بود . هر کاری کردیم که باهامون دوست بشه نشد . پشت مامانش قایم میشد و حتی نزدیک بود گریه ش بگیره . همین اهورا پارسال مدرسه رو رو سرش گذاشته بود . یه اسباب بازی کوچولو رو میخواستیم بدیم دستش که باهامون دوست بشه . با اینکه دوست داشت ازمون بگیرتش ولی همش مامانشو میفرستاد جلو . 
یه دفتر نقاشی که عکس مرد عنکبوتی روش بود رو خواستم بدم دستش . هرکاری کرد مامانش بره من نذاشتم .گفتم باید خودت بیای . آخرش با کلی خجالت اومد جلو و دفترچه رو از دستم قاپید و در رفت !
خیلی جیگره ! خوصا وقتی نیگاش میکردیم اشک تو چشاش جمع میشد و دادش در می اومد و یه لحظه مامانشو ول نمیکرد .
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

بالاخره رفتیم مدرسه .این چند روز اصلا نرسیدم سراغ وبلاگ برم . مشروح اخبار :

روز اول اتفاق خاصی نیافتاد .

روز دوم همه ی چهار ساعتو آقای "پ" مخمونو خورد . هی گفت امسال باید تلاش بیشتری داشته باشین و کاراتونو خیلی بهتر ارائه بدین و .... دو تا کتاب از کاراش چاپ کرده بود . هی میگفت هیچیش نمونده . همه به فروش رفته . اگه میخواین داشته باشین باید منتظر چاپ دومش باشین . هی سراغ بهاره رو میگرفت و میگفت شاگرد زرنگمون رفت (قابل توجه بهاره خانوم ) بعد من گفتم :آقا اگه خودشم بود اینا رو بهش میگفتین ؟ گفت :معلومه که نه ! پررو میشد ! خلاصه انقده بهاره بهاره کرد که مخمون رفت .

روز سوم بازم همه ی چهار ساعتو با آقای "پ" داشتیم . امروزم داشت مثل دیروز میشد که خانوم "ق" دبیر عکاسی (البته قسمت عملیش ) اقای"پ"رو صدا زد که برن آگراندیسورا رو چک کنن . آقای "پ" هم به خاطر رعایت بعضی مسائل اخلاقی ! من و دو نفر دیگه از بچه ها رو هم برای کمک (مثلا ) برد . ما اونجا هیچکاره بودیم ها ! هر چند دقیقه برای خالی نبودن عریضه بهمون میگفتن مثلا اون جعبه رو از اون سر کارگاه بیار این سر کارگاه . یکی از بچه ها خسته شد ( بس که بهمون کار دادن ) رفت تو سالن یه چرخی بزنه و بیاد .تا اون از در رفت بیرون خانوم "ق" برگشت به ما گفت : بچه ها نرین ها ! من هم خنده م گرفته بود گفتم : نه ! میمونیم کمک میکنیم (جون عمه مون ). ما سه نفر هر جا اینا میرفتن مثل قطار هو هو چی چی میکردیم و دنبالشون میرفتیم ! یکی از بچه ها که پارسال نماینده بود (برای اطلاع بهاره جون ) با اون آی کیوی قشنگش نمیفهمید ما که بیکاریم برای چی اومدیم اونجا ! ثانیه ای سه بار هی غر میزد . هی من خفه ش میکردم . آخر کار خانوم "ق" که دیگه کاری نداشت رفت و اون آی کیو بالای کلاسمون هم باهاش رفت . من موندم و دوستم و آقای "پ" . وقی آقای "پ" فهمید اونا رفتن به ما گفت :رفتن ؟ دوستم از دهنش پرید که : آقا اگه کاری هست ما در خدمتیم ها ! و طبق معمول از اون نگاه های مخصوص آقای "پ" بی نصیب نموند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط شیوا  |