|
|
|
|
|
از امروز دیگه میخوام اسم کوچیک دوستامو تو وبلاگ بنویسم . فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته ی قبل سر کلاس آقای "پ" داشت درمورد نشانه ها و کاربرد هاشون صحبت میکرد . یه دفعه اومد یه مثال بزنه . گفت : مثلا شما یه شرکت میزنین و هر نشانه ای که طراحی میکنین مثلا ۵۰۰ هزار تومن گیرتون میاد . تا اینو گفت من یه دفعه بدون هیچ فکری گفتم : آقا من که عمرا زیر ۵ میلیون تومن نمیدم . خوشبختانه قبل از اینکه من عین لبو سرخ بشم آقای "پ" رفته بود ته کلاس . ماجرای ما شده عین ماجرای "چیز " که پارسال تو کلاس جریان داشت . تا یکی میگفت چیز همه بدون هیچ ملاحظه ای میزدن زیر خنده . یه بار هم باز با آقای "پ" درمورد طرحی که روی پوشه ی لیست نمراتش بود صحبت میکردیم که من یه دفعه گفتم : اینا رو با چیز .......تا بیام درستش کنم همه از خنده دل درد گرفته بودن من هم گفتم : با فتوشاپ هم میشه طراحی کرد .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
عید فطر مبارک باشه . نمیدونین چقدر خوشحالم که شنبه عید فطره . آخه شنبه با آقای "ب" درس داریم . تحملش همینجوری هم سخته ما که امتحان هم داشتیم . امیدوارم بهتون خوش بگذره . عید فطر مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای بمیری با اون شماره تلفنت بهاره ! خفه م کردی دختر . آتیش به ریشه ی عمرت بگیره بلا گرفته . آلرژی پیدا کردم به این اعداد بس که نوشتی . امروز خانوم "ج" دبیر تصویرسازی مون مخمونو خورد . هی میگه با دایره و مستطیل برای یه داستان کوتاه تصویر بسازین . یکی نیست بگه آخه بابا ما بزرگ شدیم . ۶ ساعت تمام رو اعصابمون معلق زد . آخرشم خوشبختانه مجبور بود بره مراسم ختم یه بخت برگشته ای که دو ساعت آخرو از شرش خلاص شدیم . امروز یکی از بچه ها داشته با صدای بزن و بکوب بقیه دم در کلاس خودشو تکون تکون میداده که یهو آقای "پ" سر میرسه . اونم فرار کرده . آقای "پ" تصمیم گرفته کلید اتاق گوشه ی کلاسو از مدیر بگیره و برای همیشه قفلش کنه . چون که همه تو اون یه وجب جا جمع میشن . انگار نه انگار که آقای "پ" سر کلاسه . یکی بگه آخه ما از این به بعد چه جوری جیم بشیم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از بچه ها با خودش تلفن همراه آورده بود . آهنگ زنگشو عمدا با آهنگ گوشی آقای "پ" یکی کرده بود . یه دفعه سر کلاس عمدا صداشو درآورد . تا آقای "پ" اومد بگه که این چی بود همه گفتن : آقا تلفنتون زنگ میزنه . آقای "پ" مونده بود به این جماعت پررو چی بگه !
آقای "پ" ما رو نمایشگاه کتابهای قرآنی نبرد . من هم دیگه عمرا کتابشو نمیخرم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزیه که به زحمت میرسم به وبلاگم سر بزنم . آپ کردن که بماند دیگه . آقای "پ" یه کاربرای کارگاه گرافیک داده که پدرمونو در آورده . از همون روز اول شروع کردم هنوز تموم نشده . پس فردا باید تحویل بدیم . مثلا یه جور کاغذ کادوی ساده س اما بیشتر شبیه پوستره . جالب اینجاست که همه با این کار من مشکل دارن . هرکی به یه گوشه ش گیر میده . بگذریم . کلاس مناظر و مرایا با وجود آقای "ب" واقعا جهنمه . به هر بهانه ای طوری روی آدم خم میشه که باید زیر میز قایم شی تا روت نیافته . من موندم چه جوری تا آخر سال باید تحملش کنیم . البته من فقط با دبیر مشکل دارم وگرنه درس خیلی هم جالبه . یه دختره تو مدرسه مون هست تو کلاس دوم کامپیوتر که خیلی شبیه مهناز افشاره . باهاش مو نمیزنه . مخصوصا وقتی لبخند میزنه خیلی شبیهش میشه . دفعه ی اول که دیدمش فکر میکردم یه جایی دیدمش . بعد از سه هفته بالاخره دبیر عربی رو زیارت فرمودیم . خوشبختانه دبیر قبلی رفته و یکی دیگه اومده که به جای خوردن مخمون و بحثای بیخود راه انداختن درسشو میده و میره پی کارش . این دفعه عوض شدن دبیر به نفعمون تموم شد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
دبیر تصویر سازیمون خانوم "ج" هنوز بعد دو هفته سر کلاس نیومده . منو یاد دبیر ریاضی سال اولمون میندازه . وقتی میبینمش بالا میارم . دیروز سر کلاس آقای "پ" یکی از بچه ها از خانوم "ج" تعریف کرد . من از دهنم در رفت با صدای بلند گفتم :اه ه ه ه ..... همون لحظه یادم افتاد که من خبرم میز اول میشینم . سرمو که بلند کردم دیدم آقای "پ" داره چپ چپ نیگام میکنه ! چپ چپ نگاه کردن اون همانا و آب شدن من همانا ! چاپ اول کتابای آقای "پ" تموم شده . چه کلاسی هم میذاره واسه ی ما ! یکی نیست بگه حالا کی خواست کتابتو بخره ؟ والله! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دو تا دبیر جدید داشتیم . یه آقا و یه خانوم . خانومه دبیر ورزش بود و نرسیده بابامونو در آورد . انقده سختگیره که هر چی بگم کم گفته م . یه دبیر جدید دیگه هم داریم . خانوم " الف " که دبیر مبانی کار با رایانه ست . شانس آوردیم که خانوم "س" که خیلی گیجه برای این درس دبیرمون نشد وگرنه عمرا اگه تا آخر سال نصف کتابو تموم میکردیم . امروز دبیر درس طراحی مون پسرشو هم با خودش آورده بود . اسمش اهوراست . انقده نازه که هیچکس باورش نمیشه که پسر باشه . برخلاف همیشه امروز خجالتی شده بود . هر کاری کردیم که باهامون دوست بشه نشد . پشت مامانش قایم میشد و حتی نزدیک بود گریه ش بگیره . همین اهورا پارسال مدرسه رو رو سرش گذاشته بود . یه اسباب بازی کوچولو رو میخواستیم بدیم دستش که باهامون دوست بشه . با اینکه دوست داشت ازمون بگیرتش ولی همش مامانشو میفرستاد جلو . یه دفتر نقاشی که عکس مرد عنکبوتی روش بود رو خواستم بدم دستش . هرکاری کرد مامانش بره من نذاشتم .گفتم باید خودت بیای . آخرش با کلی خجالت اومد جلو و دفترچه رو از دستم قاپید و در رفت ! خیلی جیگره ! خوصا وقتی نیگاش میکردیم اشک تو چشاش جمع میشد و دادش در می اومد و یه لحظه مامانشو ول نمیکرد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره رفتیم مدرسه .این چند روز اصلا نرسیدم سراغ وبلاگ برم . مشروح اخبار :
روز اول اتفاق خاصی نیافتاد . روز دوم همه ی چهار ساعتو آقای "پ" مخمونو خورد . هی گفت امسال باید تلاش بیشتری داشته باشین و کاراتونو خیلی بهتر ارائه بدین و .... دو تا کتاب از کاراش چاپ کرده بود . هی میگفت هیچیش نمونده . همه به فروش رفته . اگه میخواین داشته باشین باید منتظر چاپ دومش باشین . هی سراغ بهاره رو میگرفت و میگفت شاگرد زرنگمون رفت (قابل توجه بهاره خانوم ) بعد من گفتم :آقا اگه خودشم بود اینا رو بهش میگفتین ؟ گفت :معلومه که نه ! پررو میشد ! خلاصه انقده بهاره بهاره کرد که مخمون رفت . روز سوم بازم همه ی چهار ساعتو با آقای "پ" داشتیم . امروزم داشت مثل دیروز میشد که خانوم "ق" دبیر عکاسی (البته قسمت عملیش ) اقای"پ"رو صدا زد که برن آگراندیسورا رو چک کنن . آقای "پ" هم به خاطر رعایت بعضی مسائل اخلاقی ! من و دو نفر دیگه از بچه ها رو هم برای کمک (مثلا ) برد . ما اونجا هیچکاره بودیم ها ! هر چند دقیقه برای خالی نبودن عریضه بهمون میگفتن مثلا اون جعبه رو از اون سر کارگاه بیار این سر کارگاه . یکی از بچه ها خسته شد ( بس که بهمون کار دادن ) رفت تو سالن یه چرخی بزنه و بیاد .تا اون از در رفت بیرون خانوم "ق" برگشت به ما گفت : بچه ها نرین ها ! من هم خنده م گرفته بود گفتم : نه ! میمونیم کمک میکنیم (جون عمه مون ). ما سه نفر هر جا اینا میرفتن مثل قطار هو هو چی چی میکردیم و دنبالشون میرفتیم ! یکی از بچه ها که پارسال نماینده بود (برای اطلاع بهاره جون ) با اون آی کیوی قشنگش نمیفهمید ما که بیکاریم برای چی اومدیم اونجا ! ثانیه ای سه بار هی غر میزد . هی من خفه ش میکردم . آخر کار خانوم "ق" که دیگه کاری نداشت رفت و اون آی کیو بالای کلاسمون هم باهاش رفت . من موندم و دوستم و آقای "پ" . وقی آقای "پ" فهمید اونا رفتن به ما گفت :رفتن ؟ دوستم از دهنش پرید که : آقا اگه کاری هست ما در خدمتیم ها ! و طبق معمول از اون نگاه های مخصوص آقای "پ" بی نصیب نموند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||