|
|
|
|
|
سه شنبه سر کلاس آقای "پ" سارا مثل همیشه روی موزاییک احضار شد تا نصیحتای آقای"پ" رو بشنوه! سارا هم که کم نمیاره که ! یه صندلی برداشته رفته روبه روی آقای"پ" نشسته و برعکس همیشه خودش شروع کرده به نصیحت کردن . ما هم این ور کلاس دلمونو گرفتیم و میخندیم . این وسط آقای "پ" یه قیچی رو در حین صحبت کردن دستش گرفته بود و سارا یهو گفته بود : وااااااااااااای! آقای "پ" شما نسبت به من سو ء قصد داشتین ؟ بعد دوتایی خودشونو زده بودن به اون راه و سارا بحثو عوض کرده بود . از وقتی اون اتفاق افتاد کافیه یه گوشی بغل دست من زنگ بزنه ! اون وقت من همون حالی میشم که دوشنبه سر کلاس شدم . رنگم میپره و عذاب وجدان میگیرم ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۲۱ آبان روز تولد سارا بود . گوشی سارا که هنوز دست دفتره ! به همین خاطر هم سارا گوشی مامانشو آورده بود تا عکس و فیلم بگیره برای یادگاری . جشن تولد کوچیک ما که تموم شد چون کیف من یه جیب مخفی داره گوشی رو سارا به من داد که تا آخر زنگ براش نگه دارم . با دوربین مدرسه هم کلی عکس انداختیم و خلاصه خیلی خوش گذشت . از آقای "پ" هم مخفیانه عکس گرفتیم ! سر کلاس خط در گرافیک گرم کار بودیم که یه صدای بلند توجه همه رو جلب کرد . یه کم که توجه کردیم دیدیم صدای گوشی ساراست که از تو کیف من میاد ! همه ی بچه ها + آقای "پ" به من زل زده بودن و من به سارا ! وقتی از گیجی بیرون اومدم گوشی رو خاموش کردم و با ترس و تعجب و هزار تا حس دیگه( آقای "پ" شروع کرد به پند و نصیحت و من تموم وجودم داشت میلرزید . آقای "پ" فکر کرده بود که دفعه ی قبل هم من گوشی آوردم . بعد از کلی سخنرانی کردن از من قول گرفت که دیگه گوشی همرام نیارم . همه ی اینا به کنار . من میترسیدم که مثل اون دفه بره به دفتر بگه و بیچاره مون کنه . به خاطر همین هم وقتی یه ذره آروم شدم بهش گفتم که دفعه ی قبل گوشی مال من نبوده و اینبار هم اتفاقی بوده و خودم هم تعجب کردهم که صدای گوشی رو از تو کیفم شنیدم . وقتی از کلاس رفت بیرون هرچی خلافی داشتیم یه جایی که به عقل جن هم نرسه قایم کردیم . این دفعه فضولی نکرد ولی من معنی واقعی سکته زدنو با تمام وجودم درک کردم ! پی نوشت : سارا بالاخره گوشیشو پس گرفت . البته با کلک ولی پس گرفت ! عوضش آقای "پ" منو دیروز لو داده بود . امروز تو صف صبحگاه فهمیدم . دیگه چزوندن آقای "پ" واجب شد . هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
من موندم که باید چیکار کنم یا چیکار کنیم که حال این آقای "پ" گرفته شه تا آخر عمرش! هنوز به هیچ جا نرسیدیم . دیروز وقتی کارشو به روش آوردیم انگار نه انگار ! میگه : آخه چه ظلمی در حق شماها شده من نمیدونم . یکی بگه رو رو برم ! آخه ظلم از این هم بزرگتر دیگه ؟ البته به کوری چشم هرچی حسود و بد خواهه فاطمه با وساطت مامانش گوشیشو پس گرفت و سارا هم با دیو دو سر رفت صحبت کرد و قرار شد دیروز زنگ آخر گوشیشو پس بدن بهش که من هنوز از نتیجه ش خبر ندارم . نمیدونین وقتی سارا از دفتر دیو دوسر برگشت چه حالی داشت ! هی میگفت :این دیو دو سر چه دیو خوب و نازنینیه ! هی ما اینجوری نیگاش میکردیم : دیگه سارا جز فدایی های دیو دو سر شده و هرکی به دیو دو سر توهین کنه با سارا طرفه ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
سر کلاس آقای "پ" سارا و فاطمه همش با گوشیاشون بازی میکردن . آقای "پ" هم فهمیده بود که اینا گوشی آوردن . اولش دونه دونه بچه های مشکوک ترو میاورد رو اون موزاییک معروفه و سوال پیچشون میکرد . مثلا میگفت : گوشی مال کدومتونه ؟ یا من وظیفه دارم که به دفتر اطلاع بدم و از این جور حرفا ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بچه ها همه تو اتاق جمع شده بودن هر چند دقیقه یهو میومدن بیرون و از ته دل میخندیدن !بعد یه نفرو به بهانه ی این که چیزی رو بهش نشون بدن میبردن تو اتاق و مینداختن تو کمد و درو میبستن . همین بلا رو سر سارا آوردن . جالب بود که سارا هیچ تلاشی برای بیرون اومدن نمیکرد . کم کم ترسیدن و درو. باز کردن . با کمال تعجب دیدیم که سارا نشسته و اس ام اس میخونه !!!!!!!!!!! همین! گوشی سارا و فاطمه رو گرفتن ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
سر كلاس عكاسي سارا مجبور شد روش اپن فلاشو كه آقاي "پ" هزار بار برامون توضيح داده بود ، يه بار ديگه توضيح بده . جو گرفته بودش ميخواست اداي استادا رو درآره ميگفت ببينين دختراي من ... تا اومد بقيه شو بگه يكي از بچه ها گفت : حاشيه نرو ، برو سر اصل مطلب ! ديروز سر كلاس آخراي زنگ بود كه ديگه داشتيم استراحت ميكرديم و در واقع از هر دري سخني ميگفتيم . گرم صحبت بوديم كه نميدونم اقاي "پ" چي گفت كه من نشنيدم و گفتم : بله ؟ آقاي "پ" گفت : آخ ببخشيد وسط حرفتون پريدم ! منو ميگين ؟ مات مونده بودم كه الان بايد چي بگم ! يكي نيست بگه آخه آقاي "پ" ! نميگي ميزني تو ذوق بچه رشدش متوقف ميشه از دست ميره ؟ امروز نميدونم آقاي "پ" به رويا چي گفته بود كه بعد از رفتنش رويا عين ابر بهار اشك ميريخت . هر كاري كرديم نگفت چي شده ! اولين باري بود كه گريه شو ميديدم . كلا بچه ي آروميه و احساسشو خيلي كم بروز ميده . زهرا براي شوراي دانش آموزي كانديدا شده بود . براش يه چيزايي تو مايه هاي پوستر درست كرده بوديم كه هر كاري كرديم آقاي "پ" نذاشت بريم نصب كنيم و اخرش موند رو دستمون ! روز بعد كه آقاي "پ" ديد هنوز پوسترا رو نصب نكرديم عذاب وجدان گرفته بود . هي ميخواست به زور بفرستدمون بيرون كه پوسترا رو نصب كنيم . ولي بالا خره زهرا سوم شد آ ! يادم رفت بگم قرار شد رويا بعدا برامون تعريف كنه كه دليل گريه ش چي بوده ولي اين بعدا كي بياد من نميدونم . دعا كنين بگه ماجرا رو وگرنه من از فضولي ميميرم !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||