تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
هيچ خبر خاصي نيست تازگيا . مثل هميشه ميگذره . معلم تاريخ معاصرو دور زدم!
فك كنم ۵ يا ۶ جلسه س كه از من يكي هيچي نپرسيده تا آخر ترم هم فك نكنم بپرسه .
در كمال خوشبختي آقاي "ب" نيومد و همگي از خوشحالي بال در آورديم و هنوز هم اون بالا بالا ها هستيم. امروز سه تا سوال آخر تاريخ هنرو نرسيدم درست و حسابي جواب بدم . خدا به من رحم كنه.
خانوم "م" منو ميكشه!
باز ميخواد بگه بعضي موردا رو توجه نميكني چرا؟
اي خدا!
من چيكار كنم آخه؟
بعد از دو تا امتحان گند حالا كه كلي خر زده بودم وقت كم آوردم و هول هولكي چند تا چرت و پرت نوشتم و تحويلش دادم.
افتضاح شد. همش درست بود اما اين سه تاي آخر....

پ.ن:۷۵/۱۹ شدم تاریخو! باورتون میشه؟ چرا نشه؟ مگه من چمه؟ دختر به این باهوشی ! ماهی ! چرا باورتون نشه؟ ها؟

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

سر کلاس کارگاه صفحه آرایی زهرا هی صدای جا کلیدی شو (که خانوم "خ" پارسال بهش هدیه داده بود) در میاورد که آقای "پ" اومد طرفش و میخواست ازش بگیره که جاکلیدی شیکست !
نمیدونین زهرا چقدر تلاش میکرد که عصبانیتشو کنترل کنه !
آقای "پ" اونقدر پشیمون شده بود که واقعا نمیدونست چی بگه.
بالاخره عصبانیت زهرا که خوابید آقای "پ" به خاطر کنترلی که رو اعصابش داشته ونفرستادتش اون دنیا ازش تشکر کرد  . ولی زهرا که راضی نمیشد!
بچه افسردگی گرفته بو د و هی صدای جا کلیدی شکسته رو در میاورد و هی آقای "پ" یکی در میان یه اخم میکرد و یه معذرت خواهی!
آخر ساعت آقای "پ" زهرا رو صدا زد و کلی عذرخواهی کرد و ازش پرسید که کجا میتونه یکی عین همینو براش پیدا کنه. زهرا هم گفته بود:من نمیدونم ولی یه دونه عین اینو باید برام بیارین!
این از ماجراهای دوشنبه!
سه شنبه که کلا خیلی خوش گذشت بهمون ولی آخر ساعت چشمتون روز بد نبینه!
سارا و آقای"پ" با هم دعوا کردن و سارا از دهنش در رفت که : آقای "پ" زنگ تفریح دو دقیقه نشسته کنار آقای"ب" جو گرفتدش!
اینو که گفت آقای"پ" گفت که باید بابای سارا بیاد مدرسه و ........
نمیدونین کلاس اون موقع چه جوی داشت! همه بر خلاف همیشه ساکت بودن که یه دفه سارا صدام زد و گفت : ببین به نظرت برم ازش عذرخواهی کنم؟
من مونده بودم که بین کلمات "سارا" و "عذرخواهی" چه تناسبی وجود داره؟!
آخرش هم سارا رفت عذرخواهی کرد و سر و ته قضیه هم اومد.
چهارشنبه هم آقای "پ" کلی به خاطر رفتار خوبمون تو نمایشگاه ازمون تشکر کرد و گفتش که این طور که معلومه ما اگه کلاسامونوتو فضای آزاد برگذار کنیم خیلی بهتره و شماها ساکت ترین !
گفتیم : کلاس کلاسه ! با نمایشگاه کلی فرق میکنه!
+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

سه شنبه سر کلاس آقای "پ" یکی از بچه ها با صندلی زمین خورد ! برای اولین بار دیدیم که آقای "پ" جلوی خودشو نگرفت و از ته دل خندید!
آقای "پ" چهار شنبه ما رو برای بازدید یه نمایشگاه برد . دم در قبل از اینکه از مدرسه بریم بیرون آقای "پ" برگشت با التماس بهمون گفت : بچه ها! خواهش میکنم ! شلوغ نکنین ...
این و که گفت همه زیرزیرکی زدیم زیر خنده !
بیچاره میدونست چه بلایی قراره سرش بیاد ! 
قبلا گفته بودم که یه دبیری داریم به اسم خانوم"ج" . این خانوم"ج" کلی شیفته ی آقای "پ" هستش و قبلا هم شاگردش بوده . تو نمایشگاه خانوم "ج" گفت : بچه ها کم کم دیگه باید بریم . همون موقع آقای "پ" یه سوالی از مسئول اونجا پرسید و خانوم "ج" هم انگار نه انگار که قرار بود بریم با دقت به حرفای اون خانومه گوش میداد !
جلسه ی اول تصویر سازی خانوم "ج" ازمون پرسید : بچه ها اگه گفتین دبیر خوب فقط کیه؟
ما مونده بودیم که باید اسم خودشو بگیم یا اسم آقای "پ" رو ! که خودش گفت : آقای"پ"
ما هم شروع به تایید کردیم!
یه بار هم سر کلاس با کلی افتخار گفت : یه روز آقای"پ" چون خودش نمیتونست بره سر کلاس دانشگاه منو فرستاد !
من موندم آقای"پ" به چه امیدی اینو فرستاده سر کلاس دانشجو های بدبخت !
ما هم همه با قیافه های شیفته بهش نگاه میکردیم .
آقای "ب" هم امروز نیومد . مام حالیشو بردیم !

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

این آقای "ب" واقعا هیچی حالیش نیست ها! همش سعی میکنه بیخودی یه ایرادی تو کار همه پیدا کنه(خصوصا من)! روز به روز هم که بدتر میشه !

نمایشگاه کتاب هم خیلی جالب بود ولی من امسال حس خرید کردنو نداشتم. آخرش هم زورکی چند تا کتاب گرفتم که فقط خرید کرده باشم! تو نمایشگاه با سارا دعوام شد و اون هم راهشو کشید و رفت و من هم انگار نه انگار!خوب به من چه؟من که مقصر نبودم که!

سر کلاس تاریخ معاصر تلفن دبیرمون زنگ زد. بچه ش بود . وفتی با بچه ش حرف میزد همه چشاشون گرد شده بود که مگه این هم بلده مهربون حرف بزنه؟برای اولین بار هم تاریخ نپرسید! کلا این جلسه حالش بد بود بیچاره!

این دبیر دین و زندگی هم بعد از یه مدتی که جیغاشو نشنیده بودیم باز شروع کرد به جیغ زدن ! طوری که تنها کاری که ما میتونستیم انجام بدیم گرفتن گوشامون بود!  

پی نوشت: آهنگ وبلاگم باحاله؟

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شیوا  |