|
|
|
|
|
فرض کن داری از پله های مدرسه میری بالا ....................... یه دفعه چشمت میافته به یه عده ای که اون بالا واسادن و همه با یه لبخند بدتر از این : |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
از چند وقت پیشقرار بود یه نمایشگاه تو نگارخونه باز بشه که توش اکثرا کارای بچه های گرافیک باشه . دوشنبه یه نفر اومد گفت که دو نفرو بفرستین بیان نگارخونه که تو کارا به دبیرا کمک کنن . من و فروغ رفتیم و قرار شد اگه آقای "ب" اونجا بود برگردیم . وقتی رفتیم دیدیم که آقای "پ" اونجاست و اصلا به عقل ما نرسید که وقتی آقای "پ" نیومده کلاس لابد تو نگارخونه س ! خلاصه ما هم از خدا خواسته از زیر گوش دادن سخنرانی و مراسم بی مزه ی مدرسه در رفتیم و مثلا میخواستیم کمک کنیم به بقیه ! از اونجا که آقای "پ" دستش بریده بود و نمیتونست با دستش کاری بکنه اول ما رو فرستادن روی یه میز که بریم یه تابلوی بزرگو نصب کنیم(همون روز هم قرار بود نمایشگاه افتتاح بشه ) وقتی دیدن دوتایی رفتیم اون بالا و دور خودمون میچرخیم و میخندیم گفتن بیاین پایین! آقای "پ" خودش رفت اون بالا و .... فکرشو بکن! وقتی تابلو رو زد و پرید پایین من و فروغ خدا میدونه چه جوری جلوی خودمونو گرفتیم که نخندیم! آقای "پ" چند تا از کارای خودشو که تو کتابش هم چاپ کرده بود آورده بود و باز هم چون دستش زخمی بود میخا رو من زدم و آقای "پ" تابلو رو تو هوا نگه داشت و فروغ نظارت کرد! این وسط خانوم "م" که قبلا شاگرد آقای "پ" بوده همش میپرید وسط : آقای "پ" حیف کارای شما که اینجور شه و اونجور شه و...................! خلاصه خدا میدونه دوشنبه چقدر از من وفروغ کار کشیدن ! آخر کار که میخواستن نمایشگاهو افتتاح کنن آقای "ب" اومد تو و آقای "پ" گفت: مهندس چطور شده ؟ تا این کلمه ی مهندسو من و فروغ شنیدیم به یه بهانه ای رفتیم یه گوشه و حالا نخند کی بخند! پ ن : بابا به خدا رنگ نوشته ها دست من نیست!به خاطر قالب وبلاگه که اینجوری میشه . حوصله هم ندارم همه شو مشکی کنم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز که آقای "پ" اومد تو کلاس یهو صدای همه بلند شد . نگاه کردم دیدم دستش باند پیچی شده ! بعد برامون تعریف کرد که داشته شیشه رو جا مینداخته که خیلی آروم شیشه دستشو میبره و بعد از چند لحظه تازه میفهمه که دستش داره خون میاد ! از هولش دستشو به پرده میگیره که خونش بند بیاد! این وسط زهرا هی دلش به حال آقای "پ" میسوخت و تا آقای"پ" میومد از دستش استفاده کنه صدای آخ زهرا بلند میشد! آقای "پ" مرده بود از خنده . هی میگفت : این نفرینای شماهاس که این بلا رو سر من آورد ! امروزبه خاطر دیر اومدن سارا به سر تا پاش گیر داده بودن و زنگ اول که کلا کلاس نیومد! وقتی هم که اومد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . از قدیم گفتن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب! امسال دیگه خلافی نمونده که سارا مرتکب نشده باشه . یکی از بچه ها امروز پریده جلوی من و زهرا میگه:فیلم نقابو دیدین؟ خیلی قشنگه . بعد شروع کرده به تعریف کردن ! تو این هوای خوب و عالی امروز دیدم که آقای "پ" و آقای "ب" تو حیاط رو یکی از نیمکتا نشستن و حرف میزنن ! نکته ی جالبی که هست اینه که ماها وقتی کنار هم میشینیم تقریبا میچسبیم به هم خصوصا تو اون هوا اما اینا فاصله شون از هم رو نیمکت کمتر از یه متر نبود . همیشه وقتی این دوتا رو نیمکت میشینن آقای "پ" فقط به آقای"ب" نگاه میکنه و آقای"ب" به دخترای تو حیاط ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز پوستر و آرم هایی که کار کرده بودیم رو بردیم پیش آقای "پ" . زهرا فقط آرماشو آورده بود و من هر دو رو . قرار بود از کل مدرسه تو هر درسی کارای "فقط" یه نفر انتخاب بشه و تو یه مسابقه شرکت داده بشه . از شانس گند من زهرا باز اعتماد به نفسشو از دست داده بود و پوسترشو که فکر میکرد مزخرفه نیاورده بود ! اونوقت آقای "پ" آرمای اونو انتخاب کرد و وقتی نوبت به من رسید چون نمیتونستم تو هردوتاش شرکت کنم و زهرا هم پوسترشو نیاورده بود آقای "پ"پوسترمو انتخاب کرد و آرما هم که دیگه کشک ! من کلی دلم واسه مدرسه تنگ شده بود حالا که اومدیم نصفش به امتحان تاریخ هنر گذشت و نصفش به زیارت عاشورا و بعد هم فهمیدیم که این هفته چون امتحانایی که عقب افتادن برگذار میشه کلا فقط تا ساعت دوازده تو مدرسه میمونیم ! سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! من آخرش یه بلایی یا سر تو میارم یا سر تو ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||