تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
حدودا یه هفته قبل از عید که رفته بودیم اردو دوستم شیما که تو مدرسه ی خودمون دو تا کلاس اونور تر کامپیوتر میخونه با آقای"پ" دعواش شده بود . پارسال همیشه شیما میومد کلاس ما و یه جوری آقای "پ" رو میچزوند . اونم هیچی نمیگفت . این دفعه هم هیچی نگفت اما بعد از عید یه روز که شیما برای کاری میره دفتر آقایون با نگاه خصمانه و چپ چپ آقای "پ" مواجه میشه !
دا دا دا داممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!
بیچاره شیما !
برام تعریف کرد که همون لحظه حسابی از کارش پشیمون میشه . روز بعد به من گفت : به نظر تو ازش عذر خواهی کنم؟!
من هم یه غلطی کردم و گفتم : نمیدونم . میخوای من بهش بگم؟
اونم از خدا خواسته گفت : آره !!!!!!
وقتی به آقای "پ" قضیه رو گفتم در کمال تعجب گفت : باید خودش بیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روز بعد من و شیما پایین همون پله های معروف منتظر آقای "پ" بودیم که بیاد و کلی پند و نصیحت کنه . ولی وقتی اومد یه کلام گفت : خدا ببخشه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

تو پست قبل گفته بودم که کلی حرف دارم که بنویسم . قبل از عید کلی اتفاقات جالب تو کلاس عکاسی افتاد که من برای اینکه یادم نره یه خلاصه از اینا رو نوشتم تو کتابم . حالا که بعد از چند هفته نگاش میکنم هیچی یادم نمیاد !
صفحه ی اول کتاب عکاسی نوشتم : ماسک مثبت و منفی / رژ لب / ساندویچ / فال / تق تق
حالا مجبورم بی خیالش بشم !
شنبه ساعت آخر وقتی آقای "پ" اومد سر کلاس و سلام علیک و تبریکای سال نو تموم شد آقای "پ" گفت : حالا یه سال بزرگتر شدین؟
(همه با هم ) : نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
ـ عاقل تر شدین؟
ـ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
ـ این دو هفته چند تا کتاب مرور کردین؟
ـ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !

دیروز آقای "پ" کلی تلاش کرد که ما کتابا رو بزاریم رو میز که درس بده اما موفق نشد . زهرا عروسک لاکپشتشو پشتش قایم کرد و رفت اجازه بگیره ما هم بریم ته کلاس قاطی بچه ها ! حالا آقای "پ" گیر شیش پیچ داد که اون چیه تو دستت . زهرا هم خودشو زد به اون راه و یواش یواش لاکپشتو گذاشت تو آستینش ! این دفه که گفت چیه تو دستت اول یه دستشو نشون داد . گفت : اون دستت ! زهرا اون یکی رو هم جلو آورد . بیچاره آقای "پ" چشاش اینجوری شد : 
دوباره آقای "پ" گیر داد به زهرا که امسال عید کجا رفتین ؟
ـ حدس بزنین !
ـ شیراز؟
ـ نه!
ـ اصفهان ؟
ـ نه!
ـ مکه؟
ـ نه!
ـ سوریه؟
ـ نه! ........................... آقا حالا برم ته کلاس؟
ـ نه!
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

سسسسسسسسسسسسسسسسللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممم!
سال نو مبارک!
من برگشتم !  
دلم کلی تنگ شده بود واسه وبلاگم . این بوسم واسه وبلاگم :
کلی ماجرا بود که میخواستم بنویسم ولی خوب کامپروتنمون (کامپیوتر ) قاطیده بود ! یه خلاصه ای از چیزایی که میخواستم بنویسم کنار گذاشته بودم که وقتی اومدم بنویسم ولی الان دم دستم نیست !
حالا وقت زیاده و هنوز هم همه مسافرتن و من مگه الافم این همه بنویسم ؟ ها؟ الافم؟ خوب هستم دیگه !
اگه الاف نبودم که الان آپ نمیکردم !
اگه الاف نبودم که نمیومدم اینجا !
مهم تر از همه : اگه الاف نبودم که وبلاگ نمیزدم !
دیگه حرفم نمیاد !
فعلا خداحافظ

پ.ن:نهال جون من واسه عید هیچ کاری نکردم که بذارم ! امسال عید خیلی بدی داشتم تا این لحظه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شیوا  |