تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
باز آقای "پ" و آقای "ب" رفتن دوتایی تو حیاط نشستن !
من و زهرا و سارا داشتیم رد میشدیم که زهرا یه هو برای آقای "پ" دست تکون داد ! بیچاره آقای "پ" زودی سرشو انداخت پایین !
آقای "پ " تعریف میکرد که وقتی دانشجو بوده ( بخونین دانژجو ) برای یکی از کاراش باید از زنبورا عکس میگرفته . با کلاه توری و تجهیزات میره اونجا . مثل این که زنبورا غریبه بودنشو احساس کردن (بوی آدمیزاد میاد ) حمله کردن به آقای " پ " ! زنبورا بدو آقای "پ" بدو !
سر کلاس یه جوری شد که آقای "پ" برای تغییر محیط باز خاطره تعریف کرد : چند روز پیش بعد از مدتها رفتم تو صف نونوایی ! یهو یه آقاهه پرید جلو داد زد : آقا دو تا نون بده ! من هم رفتم کنار جامو که بهش دادم هیچ نونایی که گرفته بودمو دادم دست اون !
آقای "پ" تو دانشکده ی هنر های زیبا بوده . یه مدتی بود که قول داده بود عکسای خودشو با مرتضی ممیز و محمد احصایی بیاره ببینیم . بالاخره به قولش عمل کرد اما مگه گذاشت به عکسا دست بزنیم ! ولی باید آقای "پ" رو تو اون سالها میدیدین !
خیلی جالب بود !
مسابقه ی علمی رو هم همگی با هم گند زدیم رفت !
هر گونه پیام تسلیت پذیرفته میشود!
اردوی جمکران هم نرفتیم !
به به ! به به به این شانس!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

امروز بعد از یه هفته بالاخره آقای "پ" اومد سر کلاس . این یه هفته یا شیراز بود یا تهران به خاطر همون قضیه ی دبیر نمونه شدن !
است .
صبح که اومد سر کلاس همه به افتخارش شروع کردیم به دست زدن ! حالا نزن و کی بزن ! تموم که شد اومد تشکر کنه که صدای دست زدنا شروع شد . تموم که شد یکی از بچه ها گفت : آقا تبریک میگم ! .................دست ........................... آقا تبریک  ...........................دست ................. تبریک .................دست............... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه این که ساعت اول همینجوری گذشت ! آقای "پ" میگفت : این ساعتو تموم کردین دیگه شیرینی بی شیرینی!
فروغ امروز گیر داده بود به من !
ـ چرا اینقدر ساکتی ؟
ـ الهی بمیرم ! چته تو ؟
ـ عاشق شدی ؟
ـ واااااااااای ! شیوا از دست رفت !
اومدم بگم : " تو فردا مهمون داری ! من دارم از دست میرم ؟ " دیدم بده بزنم تو ذوق بچه !
زنگ آخر فروغ رفت رو موزاییک به آقای "پ" گفت : آقا توجه کردین شیوا تازگیا یه جوری شده !   
 
زنگ که خورد آقای "پ" به من گفت : تازگیا کم کار شدی ها ! اینجوری میخوای یه گرافیست بزرگ بشی؟ 
( فروغ ! مگه دستم بهت نرسه !  )
ـ جبران میکنم آقای "پ" !  
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شنبه سر کلاس آقای "پ" برقا قطع شد !

آقای "پ" فروغو فرستاد که بره جعبه ی توی راهرو رو دستکاری کنه (آخه اینجور مواقع حتما بچه ها توی راهرو کلیدا رو جا به جا کردن که اذیت کنن) البته جعبه ش ایمنه ها ! فقط کلید هست توش.
خلاصه!
هرچی فروغ گفت که من بلد نیستم روشنشون کنم آقای "پ" گوش نکرد و فرستادش . یه دقیقه بعد هی لامپا روشن و خاموش میشد . مثل اینکه فروغ خوشش اومده بود !
تازه دختره ی چش سفید سرک میکشید و داد میزد : درست نشد؟
آقای "پ" که عصبانی شده بود صداش زد رو موزاییک و گفت : چرا اینجوری کردی؟
فروغ هم گفت : آخه من که گفته بودم بلد نیستم تازه! شما که نمیدونین ! کلی کلید اونجا هست ! یه کلید داره که میکشی پایین کلید بغل دستیش هم میاد پایین ! میزنی بالا اون هم میره بالا ! خیلی جالبه آقا !
اگه بدونین اینا رو با چه ذوق و شوقی میگفت !

پ.ن : فکر کنم باید اسم وبلاگو عوض کنم بذارم آقای "پ" و بچه های کلاس گرافیک ! خوب من چیکار کنم که سر کلاس دبیرای دیگه هیچ اتفاقی نمی افته !؟ برم پیشنهاد ساخت یه همچین وبلاگی رو به آقای "پ" بدم ! خیلی جالب میشه ها ! " من و بچه های کلاس گرافیک " اونوقت تمام اتفاقات این وبلاگا رو از دو جنبه ش میتونین بخونین . از دید بچه ها و از دید آقای "پ" ! البته اگه بخواین وبلاگ آقای "پ" رو بخونین باید یه کارشناس ادبیات کنار دستتون نشسته باشه ! اگه مقدمه ی کتاباشو میدیدین ! تازه قراره کتاب جدیدشو به زودی چاپ کنه ! تازه شم ! امروز رفته شیراز چون که دبیر نمونه شده ! دلتون بسوزه ! دبیر خودمونه !
است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط شیوا  |