تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
به زهرا زنگیدم . میگفت که بالاخره کلاساشون شروع شده ! ( گوش شیطون کر خوب حتما دیگه مامان مشهدیه به من زنگ نمیزنه ! ) یادم رفت ازش بپرسم چه کتابایی دارن و کیا دبیرشونن اما !!!!!!!!!! اما درسای اختصاصیشونو با آقای "پ" دارن !
منو بگو که فکر کردم آقای "پ" دکتری قبول شده که تو مدرسه کلاس نگرفته . حالا قرار شد قبل از امتحان مرحله ی دوم یه روز برم کلاسشون ( به شرطی که مدیرشون اسممو ندونه چون منو میکشه ! ) که از آقای "پ" کلی سوال بپرسم درباره ی مرحله ی دوم .تو مدرسه که به ما جواب درست و حسابی ندادن . فک کن ! به خانوم " ج " گفتم قبول شدم . برگشت گفت : کجا؟ این که دبیر درسای اختصاصی بود نمیدونست ما مرحله ی دوم داریم وای به حال مدیر و ناظم و . . . که به نوبت برای همه شون توضیح دادم که شهری که قبول میشیم تو مرحله ی دوم مشخص میشه !
حالا به زودی زهرا اجازه مو میگیره که برم مدرسه شون . البته یه بار موقع ثبت نام رفتم باهاشون . کلی هم به مدرسه هه خندیدیم . مثل این که تو کل شهر همین یه مدرسه بازسازی ( شاید هم نوسازی ) نشده بود ! داغون بود مدرسه شون . اما خوب هرچی باشه مدرسه بود . میگن گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده ها !
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

پس کی ۱۶ آبان میشه ؟
خسته شدم ! یادش به خیر اون وقتا که مدرسه میرفتیم چقدر خوابیدن خوب و خوشمزه بود !
حالا دیگه خوابیدن شده عذاب من ! تا خود صبح غلط میززنم و نیم ساعت یه بار بیدار میشم .
مامان همکلاسی مشهدیمون گیر داده به من که تا امتحان بدی و نتایج بیاد بیا پیش دانشگاهی ثبت نام کن ! هی میگم : خانوم ! دست از سر من بردار ! من اعصاب معصاب ندارم ! ول کن منو ! تازه چند روز پیش شماره مو داده به مدرسه ی پیش دانشگاهی . مدیرشون زنگ زده به من که چرا نمیای ثبت نام کنی ؟ وقت تموم میشه ها ! دوستات ثبت نام کردن !
اون موقع که خدا شانسو قسمت میکرد من رفته بودم جلو جلو سهمیه ی خوشگلیمو بگیرم !
این بود که بد شانس شدم ! از بین ۱۸ نفر همکلاسی این دختر مشهدی فقط شماره ی دو نفرو داره که یکیش هم منم !
حالا به جای اینکه بیان به من روحیه بدن که ایشالا موفق باشی و اینا به من میگن : شما مطمئنی با امکانات اینجا قبول میشی ؟ ( نمیدونم مگه قراره پیش دانشگاهیو تو منطقه ۱ بخونن اینا ؟ )
یا میگن : کاردانی به کارشناسی قبولیش سخته ها !
بابا ول کنین بذارین من احساس کنم دانشجوئم دلم خوش باشه !
فردا تولد زهراست . زهرا جون تولدت مبارک !  
به سارا اس ام اس میزنم که فردا چیکار کنیم جواب نمیده ! شماره شو میگیرم اشغاله !
پدرش بسوزه !
سارا رو نمیگم که !
ساعت دهه ! فک کنم باید بیخیالش شم ! این تلفن حالا حالا ها مشغوله ! من میدونم !من سارا رو بزرگش نکردم . مامانش بود ! به من چه ؟!

پ.ن : من میدونستم فایده نداره ! میدونستم زنگ زدن به سارا وقتی گوشیش اشغاله کار بیخودیه ! من که گفتم حالا حالا ها این شماره اشغال میزنه ! اما من که نگفته بودم ظهر روز بعدش این مکالمه تموم میشه !
امروز سر ظهر سارا جواب اس ام اس منو داده که من تو مدرسه کادوی زهرا رو بهش میدم . تو چی ؟
من هم بعد از کلی بد و بیراه و ناله و نفرین و ... تصمیم گرفتم در اولین فرصت کادوی زهرا رو بهش بدم و در دومینش چشای سارا رو از کاسه درآرم .
زهرا و سارا میرن مدرسه ! من هم میخوام !

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

چند روز پیش با زهرا رفتیم بیرون همینطور که میرفتیم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رفتیم !
انقدر رفتیم که رفتیم !
( اون قصه گو هه یادتونه تو شبکه ی سه و نیم ؟ )
خلاصه یهو سارا جلو چشممون سبز شد !
خوشم میاد ازش خیلی اعتماد به نفسش بالاست ! یه تعارف زدیم الکی که تو هم بیا با ما باش . نه تنها قبول کرد که کلی هم منت گذاشت که وای من حوصله ندارم و چه کنم باید بیام دیگه و اینا !
من هم چزوندمش !
به من چه ؟ من نمیتونم با سارا باشم و اشکشو در نیارم !
دست خودم نیست باور کنین !
راستی نهال جون منو به بازی وبلاگی دعوت کرده ! ( نهال تو خیلی خوبی ! تا حالا هیچکس منو به بازی وبلاگی دعوت نکرده بود ! ) اما راستشو بخواین من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد اصلا چه کتابایی خوندم چه برسه به بهتریناش !
ولی سینوهه که خوندمو یادمه که خیلی جالب بود . من اصلا فکر نمیکردم که اون زمانا هم عین الان بوده باشه . همیشه فکر میکردم یه زندگی عادی داشتن همشون . یا مثلا ما همیشه میگیم آخرالزمان شده . ولی اینا هم عین ما بودن که ! حتی جنگاشون از الان ما هم بدتر بوده ! ما که خیلی بهتریم ! والله !
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

روز اول مهر پاشدم هلک و هلک برای سوال پرسیدن از دبیرا رفتم مدرسه اونوقت تنها کاری که نکردم همین سوال پرسیدن بود !
از بس که مدیرمون صمیمانه و گرم ازم استقبال کرد !
تو حیاط همینجوری معطل بودم که دوستم بیاد . زنگو که زدن معاون خوشگلمون رفته اون بالا خیلی مهربون جای هر کلاسو سر صف بهشون نشون میده . اما بیشتر از ۱ دقیقه دووم نیاورد ! شروع کرد به جیغ زدن و تهدید کردن !
خوشم میاد در حال جیغ زدن هم این کلمه ی عزیزمو فراموش نمیکنه ! فرض کنین یه نفر داره جیغ میزنه : " گفتم دوم معماری بیان تو این صف ! " اونوقت اولش یه عزیزم اضافه میکنه ! بابا جان گفتن این کلمه جادو میکنه اما نه دیگه تا این حد !
از خانم "ن" یه سوال پرسیدم بس که این مدیره ی محترمه چپ چپ نگاه کرد هیچی از جوابش نفهمیدم ولی انگار برای مرحله ی دوم فقط یه کار میخوان مثل پوستر مثلا ! خدا به من رحم کنه ! من که برای پوستر اولم از ساعتای ۴-۵ عصر تا ساعت ۵/۶ صبح یه سره کار کردم و پوستر دومو هم حدودا دو هفته ای تمومش کردم خدا میدونه که قراره چه گندی بزنم ! موقع مسابقه علمی حداقل آقای "پ" بود خدا خیرش بده کلی راهنمایی کرد . اما دیروز که به امید راهنمایی رفتم مدرسه دفتردارمون گفت که آقای "پ" امسال اصلا با این مدرسه کلاس نگرفته ! حالم گرفته شد ! حداقل نشد از خانم "ن" چند تا سوال بپرسم ها ! حالا اگه ته تهش ۴ ساعت وقت بدن ( که عمرا ) باز تموم نمیشه ! من کلا با گواش مشکل دارم ! به خاطر همین هم پوستر دومم اینهمه طول کشید !
هییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
آقای "پ" کجایی که قدرتو ندونستیم ! فکر کنم دکتری قبول شده باشه ها !
دیروز هیچکدوم از دبیرای خودمونو ندیدم ! راستی ! من که تو دفتر رفتم پس چرا هیچکس اونجا نبود ؟!
مدیر سابق بود و خانم "ن" و معاون پرورشی ! دبیرامون کجا بودن پس ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط شیوا  |