تبليغاتX
من و معلماي كلاس گرافيك
ماجراهای کلاس گرافیک
اولين باري كه رفتيم مغازه هايي كه وسايل گرافيك ميفروشنو ياد بگيريم من و زهرا و اون يكي زهرا وسعيده و فريده با هم رفتيم و مهتاب هم كه قبلا با سال بالاييا رفته بود شد راهنمامون !
خيلي دير راه افتاديم . ساعت برگشت به خوابگاه 6 بود و وقت زيادي نداشتيم . اين وسط مهتاب هم آدرسو يادش رفته بود ! آخرش مجبور شديم آدرس پاساژه رو بپرسيم ! حالا فكر نكنين خيلي آدرسش سخت بود كه يادش رفته بود ها ! نه ! كلا به جاي چپ ميرفت راست و به جاي راست هم ميرفت چپ !!! به جان خودم بدون يه ذره اغراق اينو گفتم !
فك كن !
آخرش آدرسو پيدا كرديم و خريدامون تموم كه شد ساعت 6 بود . ما هم كه ترم اولي بوديم و فكر ميكرديم دير رسيدن مساويست با هرگز نرسيدن (!) تو خيابون شروع كرديم به دويدن ! يه دفعه نميدونم چي شد كه خريداي من از دستم افتاد و وقتي اومدم سرعتمو كم كنم كه وايسم و برشون دارم سر خوردم و پخش شدم رو آسفالت !
چشمتون روز بد نبينه ! نفسم كه بالا نمي اومد هيچ شلوغي خيابونا رو سر ساعت 6 در نظر بگيرين و چشمايي كه همه داشتن منو نگاه ميكردن كه تمام سعيمو ميكردم كه گريه نكنم . خلاصه كلي همونجوري نشستم كف خيابون تا يواش يواش تونستم پاشم راه بيافتيم كه يه خانومه با دخترش اومده جلو و اصرار پشت اصرار كه بيا بريم خونه ي ما آب قند بخور بدجوري زمين خوردي حالت بده ! من هم كه همچنان به فكر برگشتن به خوابگاه بودم تند تند تشكر ميكردم و تو دلم دعا ميكردم كه كاش بيخيال شه كه برسيم به خوابگاه .
وقتي رسيديم به خوابگاه 5 دقيقه دير شده بود ! خانم "ن" مسئول خوابگاه فكر ميكنين چي گفت ؟
هيچي ! برگشته ميگه فكر كردين اگه دير بياين راتون نميديم ؟!
يكي نيست كه بگه بابا آخه يه ذره توپ و تشر ! ما اينهمه دويديم . من زمين خوردم . اي خدا !
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

اومدم خوب !
چیه ؟!
اینترنتمون قطع بود خوب !
اصلا من طراحی ۱۶ شدم اعصاب معصاب ندارم ها ! گفته باشم !
هرچی ذغاله خاکستر بشه ایشالا ! من موندم کدوم پدر آمرزیده ای اولین بار رفت سراغ طراحی با ذغال؟! خوب من از ذغال خوشم نمیاد خوب . مگه دانشگاه ما غاره که با ذغال توش نقاشی کنم ؟
هست ؟
خودتی !
یعنی دانشگاتونه .
همه ی نمره هام خوب شده غیر از این طراحی . اصلا من حالم بد میشه وقتی دستام سیاه میشه ! اونوقت خانم "م" انتظار داره من پاشم برم تو پارکا یه لنگه پا وایسم درخت بکشم . اونوقت از پیرمرد ۹۹ ساله تا بچه ی تازه زبون باز کرده مسخره مون کنن و تیکه بندازن ! ما هم که از بس مثبت ! یه روز که با بچه ها رفتیم پارک از صبح تا سر ظهر یه سره کار کردیم و آخرش یه آبنبات چوبی واسه خودمون نخریدیم محض دلخوشی ! به جون خانم "م" راست میگم ! در مورد کارای اون روزم چی گفت که بماند . ذوقه رو گرفت با ذغال سیاهش کرد !
برای انتخاب واحد نرفتم . الهام به جام انتخاب واحد کرد . من میگم انتخاب واحد فکر نکنین انتخاب واحد ها ! لیست درسا رو میده دستت میگه امضا کن و به سلامت ! مدرسه کجایی که یادت به خیر !
خلاصه اینکه یواش یواش دلم داره واسه بچه ها تنگ میشه !
چهارم مهر میریم دانشگاه . دعا کنین این ترم با همکلاسیا هم اتاق بشم . هرشب دارم کابوس خوابگاهو میبینم !
خدا کنه زود تر مهر شروع بشه .
ترم بالاییا میگفتن ترم ۲ همش بخور و بخوابه . گوش شیطون کر البته . خدا کنه راست گفته باشن !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط شیوا  |