|
|
|
|
|
در با شدت از جاش کنده میشه . صدای فریاد "م" رو میشنویم که جیغ میزنه : کجان ؟ و به سرعتمون اضافه میکنیم و از پله ها بالا میریم . صدای جیغ و داد بچه های رشته های دیگه میاد که از سر راه "م" کنار میرن و صدای خانم "ن" سرپرست خوابگاه که پشت سر ما میاد و به تند تر دویدن تشویقمون میکنه . میدویم و زمین میخوریم و با ترس از رسیدن "م" دوباره پا میشیم . به پله های پشت بوم که میرسیم صدای فریاد "م" رو بلند تر میشنویم . خانم "ن" میدوه و قفل درو باز میکنه و بچه ها رو هل میده تا از در رد شن . میمونیم و سعی میکنیم راضیش کنیم که خودش هم بیاد . قبول نمیکنه و وقتی فقط چند نفر مونده ن صدای "م" میاد که میگه : سر جات وایسا ! یخ میکنم و برمیگردم و چهره ی از عصبانیت کبود شده ی "م" رو میبینم که تفنگشو به طرف الهام گرفته و همه چیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق میافته . و لحظه ای بعد خانم "ن" غرق خون و با دستای باز رو زمین افتاده و دیگه نفس نمیکشه . به چهره ی وحشت زده ی الهام نگاه میکنم که به خاطر فداکاری خانم "ن" هنوز زنده ست و تو دلم میگم که ای کاش سر کلاس طراحی غیبت نمیکردیم ! پ.ن:وقتی بچه های خوابگاهی ترم ۲ رشته ی گرافیک تصمیم گرفتن هیچکدوم سر کلاس طراحی خانم "م" نرن توهماتشونو رو هم ریختن و فردا رو (یعنی امروز) اینطور تصور کردن ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط شیوا
|
|
||