|
|
|
|
|
یادمه که یه روز که دبیر نداشتیم و بیکار بودیم بعضی از بچه ها رفته بودن تو حیاط و ما چند نفر هم توی کلاس بودیم و داشتیم حرف میزدیم ! درباره ی چی ؟ اگه گفتین ! نه!!! درباره ی جن!هرکسی راست یا دروغ چیزی برای گفتن داشت ! یکی از بچه ها تعریف میکرد که با دو تا خواهراش تو خونه تنها بودن و داشتن مثل دخترای خوب ظرف میشستن که متوجه میشن یکی از خواهرا با خشم غضب و کینه و اینا داره نگاهشون میکنه ! هی اینا میگن چته هی اون جواب نمیده . بعععععععععععععععععد! یه دفعه یکی در میزنه و وقتی میرن ببینن کیه متوجه میشن که همون خواهره تو یه اتاق دیگه ست و در واقع اصلا پیش اونا نبوده ! یا میگفتن که یه خونواده ی جن دار ! مهموناشونو برمیدارن میبرن بیرون و بساط کباب رو راه میندازن که یهو میبینن یادشون رفته مثل همیشه وقتی غذا رو تو ظرف میذارن بسم الله بگن و غذاهاشون غیب شده ! زهرا تعریف میکرد که یه خونه ای رو میشناسه که صاحباش به خاطر جنّاش از اونجا رفتن و حاضرن اون خونه رو ۲-۳ تومن بفروشن اما هرکی میره خونه هه رو ببینه همون دم در یه جوری میشه که انگار یه ترسی میریزه تو جونش و حتی نمیتونه داخل خونه بره ! جزئیات زیاد یادم نیست اما داشتیم تعریف میکردیم این چیزا رو که یه دفعه دیدم یه چیزی پشت سر سمیرا تکون خورد ! جیغ نزدم اما بی اختیار یه چیزی تو مایه های " هاه ! " زدم !! زدم ! خیلی زود متوجه شدم که اون چیزی که تکون خورده تهویه بوده که باد باعث شده بچرخه اما قبل از این که من اینو بفهمم نمیدونم چی شد (!) که همه جیغ زنان از جا پریدن و ۱۰ ثانیه بعد داشتن فحشم میدادن ! چند روز پیش داشتم از پله های زیرزمین که تازگیا لامپش غیب شده و هیچکس محض رضای خدا یه لامپ به جاش نمیذاره بالا میاومدم که یه صدایی اومد که اگه نخندین میگم مثل صدای نفس جنّا بود ! تا برسم بالا سیصد بار سکته زدم ! ( خدایا شکرت که ما از این استعدادای جن یابی و احضار روح و غیره نداریم . من قلبم جنبه نداره . ) این شد که یاد این ماجرا افتادم . اما قیافه ی سمیرا از همه دیدنی تر بود که میدونست چیزی که من دیدم پشت سر اونه ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط شیوا
|
|
||